X
تبلیغات
مهرورزی

مهرورزی

به نام خدا

عرض سلام و تشکر از همه نیکان

ارادتمنديم به طور وحشتناك

                              

چند حدیث:

کسیکه همتش فقط در چیزی است که میخورد .قیمتش به اندازه همان چیزی است که از او خارج میشود.(امام علی ع)

ساعتی اندیشه کردن بهتر از یک سال عبادت است (رسول اکرم)

عبادت به بسیاری نماز و روزه نیست.بلکه عبادت اندیشیدن در کار خداست.(امام رضا ع)

با ایمان ترین شما با شناخت ترین شماست (رسول اکرم)

انسان را همین نادانی بس که خود را نشناسد و هرکه خود را شناخت پروردگارش را شناخت. (امام علی ع)

کور ان نیست که چشمش نابینا باشد بلکه کور (واقعی) ان کسی است که دیده ی بصیرتش کور باشد (رسول اکرم)

کسیکه بدون علم و دانایی عبادت کند . همانند الاغ اسیاب است. (رسول اکرم)

برای دنیای خود چنان کار کن که گویی جاودانه زندگی میکنی و برای اخرتت چنان کار کن که گویی فردا خواهی مرد.(رسول اکرم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 1:7  توسط وحید   | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:9  توسط وحید   | 

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

عید سال جدید سال ۱۳۸۸ نیز پیشاپیش مبارک

 

 

 

ان الله يامر بالعدل والاحسان

محققاً خداوند به عدالت و نيكى كردن فرمان

 مى دهد

موانع محبت چیست و چه کسانی نمی خواهند انسانها دوست و یار وعاشق یکدیگر باشند؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فهرست موضوعات:

1-موانع محبت چیست؟

اخلاق و معنویات

شروع مقابله با مهر ورزی

چه کسانی نمی خواهند انسانها دوست و یار و عاشق یکدیگر باشند؟

جایگاه محبت و مهرورزی در اسلام

لذت عشق

قرآن كريم در مورد محبت میفرمايد

اسلام هم دين شمشير است و هم دين محبت

روایتها و سخنانی از معصومین در باب انواعی از محبت و مهرورزی

آثار مثبت و منفى محبت

ابراز علاقه

نيروى محبت در اجتماع

نقش ابراز علاقه در خانواده

عشق و محبت

داستانهایی در باب مهر و محبت

مطلبی دیگر حول و حوش خانواده

احادیث مرتبط

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در اخر وبلاگ هم لینک سایتهای مهدویت وجود دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:20  توسط وحید   | 

اخلاق و معنویات

اخلاق و معنویات از مهمترین عوامل ایجاد محبت هستند. محبت و مهر ورزی جزئی از اخلاق نیک هستند و به هم پیوسته و جدای ناپذیرند. تعریف علم اخلاق

همه ادیان اسمانی انسانها را به برادری و محبت و خوش اخلاقی سفارش میکنند از جمله دین مبین اسلام.

چند سخن از پیامبر اعظم محمد (ص) در فضیلت داشتن اخلاق نیکو:

_ کسی مسلمان تر است که اخلاقش نیکوتر باشد البته اگر عالم و فقیه در دین باشد.

_ سگ بهتر از ان کسی است که دارای اخلاق خوبی نیست که با ان در میان مردم زندگی کند.

_ در ترازوی اعمال چیزی سنگینتر از خوش اخلاقی نیست.

_خوش خلقی گناهان را اب می کند.

_من به این خاطر مبعوث شده ام که اخلاق نیک را کامل نمایم.

_خداوند متعال با کسی مهربان است که با مردم مهربان باشد.

_خداوند محبت و مهربانی را صد قسمت نمود و نود و نه قسمت ان را نزد خود نگه داشت و یک قسمت ان را به زمین فرستاد تا خلائق با یکدیگر مهربان باشند به طوریکه اسب سم خود را از زمین بلند می کند تا به فرزندش اسیبی نرسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 18:20  توسط وحید   | 

1-موانع محبت چیست؟

همانا که دور شدن انسانها از معنویات واخلاق و توجه به مسائل مادی و دنیوی و هوس های نفسانی و کسب روحیاتی چون غرور و تکبر و حرص و طمع وجهالت و کوته بینی و ارزش پیدا کردن پول و مقام و قدرت در دید چنین اشخاصی از موانع محبت هستند.

امام صادق ( ع ) میفرماید:
مگر دين چيزى غير از دوستى است ؟

دین اسلام همه مهر محبت است و بر همه اگاهان حقانیت ان اشکار است و این دین کاملترین دین در گذشته و حال و اینده است وبرای کلیه امور و جنبه های زندگی ما برنامه ریزی های فوق العاده دقیق دارد پس حرکت ما بسوی راهی که خلاف اسلام و راهی که از دیدگاه اسلام ناپسند باشد قائدتا جهت بسوی ایجاد موانع محبت و مهرورزی دارد اگر به اخلاق اسلامی در روایات نگاهی سطحی بیاندازیم شاید بتوان گفت به وضوح در خواهیم یافت عنصر همه مهر و محبت و مهرورزی اسلامی است حال اگر ما بخواهیم موانع محبت و مهرورزی را بشناسیم ناگزیر باید اسلام را بشناسیم و باید احکام و اخلاق و اداب و همه جنبه های اسلامی را در نظر بگیریم تا به همه موانع محبت و مهرورزی پی ببریم و موانع را جز به جزو ذره به ذره بشناسیم

 با کلیک بر روی لینکهای زیر بعضی از اخلاق اسلامی را بیاموزیم.

احادیث اخلاقی

 www.ghadeer.org/hadis/Hadis500/1/F-HADIS500.html

www.ghadeer.org/hadis/hadisakh.html

 

حکایات اخلاقی

www.ghadeer.org/hekayat/hkayat/1/d.htm

www.ghadeer.org/hekayat/100m_500/100mz.html

مقالات اخلاقی

www.imamalinet.net/per/a/ac/ac.htm

کتاب های اخلاقی

www.ghadeer.org/akhlagh/vaje_akh/fehrest.htm

www.ghadeer.org/sokhan/0_rft1/add_1_2.html

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 18:20  توسط وحید   | 

شروع مقابله با مهر ورزی

نفس شیطان بر شیطان مسلط شد و ابلیس تکبر ورزید و دشمن خدا و بشر شد و او انسانها را به حرص و طمع انداخت و امیال پست و دنیوی را بزرگ جلوه داد و انسانها را در مقابل یکدیگر قرار داد و مهر ورزی را میان انها نابود ساخت و با حسادتی که نسبت به مقام ادم داشت با فریب او و زنش انها را از بهشت محروم ساخت نمونه ی بسیار واضح از در تقابل کشیدن قتل هابیل به دست قابیل بود که به کمک شیطان و نفس بد قابیل صورت گرفت.

پس نفس و ابلیس دو عامل تحریک کننده برای عدم مهرورزی و دوری از معنویات است و با به کار انداختن هوسها و امیال پست و زیبا جلوه دادن انها انسانها را فریب میدهند و ارزوها و اهدافی را برای انسان مشخص می کنند که در تقابل با مهرورزی و معنویات است که در واقع سعادت واقعی انسانها است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 18:19  توسط وحید   | 

جایگاه محبت و مهرورزی در اسلام

 

دین اسلام چیزی جز محبت نیست و محبت جایگاهی رفیع در دین اسلام دارد

که در ادامه ان را کارشناسانه مورد بررسی قرار میدهیم

آدميزاد، بنده احسان است. به هر كس نيكى كنى، او را رام و مطيع خويش مى سازى و به هر كس محبت و لطف كنى، قلعه دلش را فتح كرده اى. به قول سعدى:

بنده حلقه بگوش، ار ننوازى، برود.

لطف كن لطف، كه بيگانه شود حلقه بگوش.

اين تعليم حضرت رسول(ص) است كه:

«اى مردم!

مى دانم كه نمى توانيد با اموالتان همه مردم را راضى كنيد، ولى با چهره باز وگشاده رويى و خوش اخلاقى، مى توانيد.» (4) .

و سخن مولاي مان حضرت امير(ع) چنين است:

«بالايثار يسترق الاحرار»; (5) .

آزادمردان، با ايثار، بنده و غلام مى شوند.

البته بنده و غلام خوبي ها و كرامت هاى اخلاقى. اين هم گام ديگرىدر جذب دلها و ايجاد الفت ها و تحكيم رابطه هاى عاطفى در جامعه بشرى است.

حسن خلق»، كمندى است كه ديگران را در دام محبت اسيرمىكند.كيست كه از برخورد شايسته خوشش نيايد و جذب چنين انسانى نشود؟

از امام صادق(ع) پرسيدند:

حد و مرز اخلاق نيك، چيست؟

فرمود: آن است كه:

اخلاقت را نرم كنى،

كلامت را پاكيزه سازى،

و با چهره اى باز و گشاده با برادران دينى ات روبه رو شوى. (1) .

گشاده رويى، از بارزترين صفات رسول خدا(ص) بود كه سهمى عمده در جذب مردم به اسلام و شيفتگى آنان به شخص پيامبر اسلام داشت. خداوند در باره اين خصلت مردمى رسول اكرم(ص)مى فرمايد:

«فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك»; (2) .

به خاطر رحمت الهى بود كه براى مردم نرم شدى و اگر تندخو وخشن و سختدل بودى، از دور تو پراكنده مىشدند.

در ادامه آيه مى فرمايد: پس، از آنان درگذر، برايشان استغفار كن، ودر كار با آنان مشورت نما.

گويا كه «عفو»، «استغفار» و «مشورت»، نمونه هاى ديگرى از حسن خلق و رفتار مردم دارانه و جاذب است، چرا كه نوعى اعتماد به مردم وبه حساب آوردن آنان است و چنين برخوردى، عامل جاذبه شخص مى گردد 

احادیثی در باب محبت

هیچ عملی ثوابش زودتر از صله ی رحم نمیرسد. (پیامبر رحمت محمد(ص))

تا چهل خانه از هر طرف همسایه اند. (امام صادق (ع))

هر که برادر مومنی برای خدا بگیرد خانه ای در بهشت یافته باشد. (امام رضا (ع))

کسی بعد از اسلام فایده نیافته است که بهتر باشد از برادری که از برای خدا گرفته باشد. (پیامبر رحمت محمد(ص))

یکی از حقوق مومن بر مومن ان است که او را به دل دوست بدارد. (امام صادق (ع))

هیچ عبادتی را خدا دوست ترنمی دارد از شادگردانیدن مومن. (امام محمد باقر (ع))

کسی که مومنی را شادگردانده نه او را شادگردانیده است بلکه حضرت رسول خدا (ص) را شاد گردانیده است. (امام صادق (ع))

بر اوردن حاجت مومن بهتر است از بیست حج که در هر حجی صاحبش صد هزار درهم صرف کند. (امام صادق (ع))

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 17:47  توسط وحید   | 

لذت عشق


lÛClÛ ÚßÜW× rWF Co ÚCpWç ¢iF MnÎ XÛo lÛClÛ ÚÞre× ÄzDµ rV Co ßN Ä¡µ MnÎ

lÛClÛ Úßh pJ Ík koÞA æo ækoÞpJ qDÛ íÛClÛ ÚCpWç íÜëpìz ÝÇçßÆ íO¡ËÛ DN

lÛClÛ ÚÞpìF ßF Þ ÌÛo ¢ÛÞok qC kDçp¾ éZ DN íñßF Þ ÌÛo lFDìÛ Ýëpìz íÜëpìz qC Þpwh

lÛClÛ ÚßO¿× ypF ok HÆCßÆ Þ lìzoßh éÛoÞ kqDGÛ Ík DiìÎq ÖCk ok éÆ lëDF í¿vßë

lÛClÛ Úß×Dç Þ ÐdDv Páµ êDØìJ éëkDF lÜìGÛ ÚDëDJ íF Uß× yÞph rV Dëok Ápº

lÛClÛ ÚßZ Þ CpZ ÚA rV D× ÚDëDJ íF Ä¡µ lzDGÛ í×DWÛC Þ qDºA Co oClÎk æßÏV

امام خمینی (ره)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 15:43  توسط وحید   | 

قرآن كريم در مورد محبت میفرمايد

«و من الناس من يتخذ من دون الله اندادا يحبونهم كحب الله و الذين امنوا اشد حبا لله» (1)

مؤمنان، به خدا دل بستهاند و دوستان او هستند، ولى مشركان و كافران، دوستان بتهايند; اما محبت مؤمنان به خدا از محبت بت پرستان به بتها بيشتر است; چون هيچ زيبايى به اندازه خدا جميل نيست و هيچ معرفتى به اندازه معرفت او كمال نيست و هيچ انسانى نيز به اندازه مؤمن، عارف نيست; از اين رو، هيچ انسانى به اندازه مؤمن، عاشق و محب نيست. محبتشدت پذير است و اگر چه كميت ندارد ولى داراى كيفيت است; محبت «وزن» ندارد ولى شدت وجودى دارد و «وزين» است.

علت برترى محبت مؤمن، به خدا از محبت مشرك به بت، اين است كه بت اگر چه زيبا باشد زيبايى بصرى و سمعى يا زيبايى خيالى و وهمى دارد و درك اين زيبايي ها به وسيله گوش و چشم و تاثير اين محبوب ها در حد وهم و خيال است; چون انسان نا آگاه، مى پندارد از بتان و به طور كلى از غير خدا كارى ساخته است. بنابراين، معرفت بت پرستها در حد توهم و تخيل و زيبايى شناسى آنها هم در حد خيال، وهم، سمع و بصر است و به همين دليل، محبت و عشق آنها از محدوده چشم و گوش از يك سو و از محور وهم و خيال از سوى ديگر نمى گذرد; ولى مؤمن نه تنها از راه چشم و گوش، آثار طبيعى و از راه وهم و خيال، آثار مثالى و برزخى مطلوب و محبوب حقيقى را مى نگرد، بلكه از راه عقل، كمال معقول و اسماى حسناى الهى را مى نگرد و قهرا درك او قويتر است و چون درك قويتر است مدرك هم قويتر است و چون مدرك قويتر است در نتيجه محبت هم بيشتر است.

در نبردهايى كه بين مردان با ايمان و مشركان و كافران در طول تاريخ، اتفاق افتاده است مؤمنان، همواره پيروز بوده اند و اين بدان دليل است كه ايستادگى و مقاومت در سايه علاقه، همان ايستادگى در پرتو معرفت است و چون معرفت مؤمنان كاملتر است، علاقه آنها نيز كاملتر است و چون محبت و اشتياق و علاقه آنها كامل تر است، ايستادگى آنها نيز كامل تر و بيشتر است; و چون مقاومت و ايستادگى آنها كامل تر و بيشتر است، قهرا پيروزى هم از آن آنهاست:

«كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله» (2) .

البته امدادهاى غيبى، نقش سازندهاى دارد، ولى زمينه ساز حصول آن امدادهاى غيبى همين محبت ها، معرفت ها، عشق ها و شوق هاى وافر سالكان كوى حقيقت و معنويت است، و در هر موردى كه چنين ثمرى از نبرد با كافران به دست نيامده، بر اثر ضعف معرفت، نقص ايمان و قصور محبت بوده است.

محبت راستين و دروغين محبت بر دوگونه است: محبت صادق و محبت كاذب.

محبت صادق آن است كه انسان كمال را درست تشخيص بدهد و البته وقتى به كمال آگاهى پيدا كند، به آن دل مى بندد مانند محبت به خداوند، متقابلا كمال هم جاذبه دارد و محب را به سمت خود جذب مى كند و در حقيقت محبت صادق، دو جانبه است; اما محبت كاذب آن است كه انسان، نقص را كمال بپندارد و بر اساس چنين پندار باطلى به آن كمال موهوم علاقمند گردد; مانند محبت غير خدا، مخصوصا محبت عالم طبيعت، محبت كاذب و جاذبه اى است كه عين دافعه است; چنانكه افعي ها با نفس كشيدن، برخى از حشرات را جذب مى كنند; اما نه براى پرورش و كمال بلكه براى هضم و نابود كردن. بنابراين، جذب آنان، جذب كاذب است.

زرق و برق دنيا نيز چنين است. انسان اگر به دنيا دل ببندد، دنيا جاذبه دارد و او را به سوى خود جذب مى كند; اما براى اين كه او را درهم بكوبد و نابود و سپس به صورت زباله دفع كند، ولى ذات اقدس خداوند نه تنها محبوب مؤمنان است بلكه محب آنان نيز هست و آنان را به سمتخود جذب مى كند تا آنها را بپروراند و احيا كند. از اين رو، همان گونه كه گفته شده:

الا كل شىء ما خلا الله باطل

و كل نعيم لا محالة زائل (3)

در مورد محبت نيز بايد گفت هر محبتى غير از محبت خدا باطل و دروغين است.

اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى فرمايد:

دنيايى كه شما را ترك مى كند، پيش از اين كه شما را ترك كند، شما آن را ترك كنيد: «و آمركم بالرفض لهذه الدنيا التاركة لكم» (4)

در مثلها نيز آمده است: «عزل» از مقام به منزله طلاق مردان و حيض كارگزاران است: «العزل طلاق الرجال و حيض العمال» (5) . انسان هم سرانجام روزى از دنيا و لذايذ و مقامهاى آن عزل و محروم مى شود; از اين رو قرآن دنيا را خانه فريب و نيرنگ معرفى مى كند.

البته منظور از دنيا آسمان و زمين نيست; زيرا اينها آيات الهى و نعمت خداست. ذات اقدس خداوند دنيا را چنين معرفى كند: مثل دنيا اين است كه بارانى ببارد و سرزمينى، سبز و خرم شود، ولى پس از مدتى خزانى در پى آن بيايد و آن را به صورت كاهى زرد در آورد و از بين ببرد:

«كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتريه مصفرا ثم يكون حطاما» (6) .

چون «مثل» غير از «ممثل» است، معلوم مى شود امور طبيعى مانند فصول چهارگانه، «دنيا» نيست. اينها آيات منظم و خوب است; يعنى پاييز در جاى خود به همان اندازه خوب و زيباست كه بهار در جاى خود; چون اگر پاييز و زمستانى نباشد، هرگز بهارى نخواهد بود، ولى آن «من» و «ما» كه چند صباحى خرمى و آنگاه پژمردگى را به دنبال دارد، «دنيا» است و چنين چيزى جاذبهاى دروغين دارد و هر محبتى كه در كنار جاذبه دروغين باشد و يا محبت آن محبوبى كه انسان را خوب جذب مى كند تا از بين ببرد، محبتى كاذب است و اصولا هر محبتى كه به غير خدا تعلق بگيرد چنين است، ولى در محبت الهى خداى سبحان لطف و فيض منبسط خود را گسترده است تا محب خود را به فضاى باز درآورد و به او پروبال بدهد تا پرواز كند. از اين رو قرآن كريم مى فرمايد:

«و الذين آمنوا اشد حبا لله» (7) .

بنابراين، اگر محبت كسى به دنيا و آخرت يا به خدا و غير خدا يكسان باشد، او به اين معنا، مؤمن نيست; زيرا معرفتش تام نيست و از همين جا معلوم مى شود كه محور بحثها معرفت است، نه محبت چنانكه در مرحله بعد تبيين مى شود. چون خود محبت از فروعات بحث هاى محورى معرفت است.

نظامى گنجوى در پايان داستان «ليلى و مجنون» مى گويد: ليلى در اواخر عمر بيمار شد و طراوتش از بين رفت. او به مادرش وصيت كرد: پيام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستى محبوبى برگزينى، دوستى مانند من مگير كه با يك تب، همه طراوت خود را از دست بدهد و با يك بيمارى، همه نشاط او فرو بنشيند; دوستى بگير كه زوال پذير نباشد. بنابراين، معرفت، محبت حقيقى مى آورد و غفلت، محبت كاذب. در قرآن كريم در باره محبت كاذب آمده است:

«كلا بل تحبون العاجلة و تذرون الاخرة وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة و وجوه يومئذ باسرة تظن ان يفعل بها فاقرة» (8)

شما متاع زودگذرى را دوست داريد و كسانى كه چنين متاعى را به عنوان محبوب، برگزيده اند، در روز قيامت، چهره آنها افسرده است، ولى كسانى كه خدا را به عنوان محبوب راستين پذيرفته اند، در آن روز چهره اى شادمان دارند.

نيز مى فرمايد:

«و تحبون المال حبا جما» (9)

شما مال را خيلى دوست داريد. كسى كه به مال، خيلى علاقه مند باشد، در هنگام مرگ فشار بيشترى مى بيند; زيرا بايد هنگام مرگ همه علاقه هاى دنيوى را رها كند. گاهى ممكن است اصل مال كم باشد، ولى علاقه به آن زياد باشد. آنچه در اين آيه آمده، اين نيست كه شما مال زيادى را دوست داريد، بلكه مى فرمايد شما به مال، خيلى دل بسته ايد. آنچه كه مربوط به جمع مال و «اكتناز» است در سوره «توبه» و بعضى از سور ديگر آمده است. در سوره توبه مى فرمايد:

«و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم» (10) .

در سوره «همزه» نيز مى فرمايد:

«ويل لكل همزة لمزة الذى جمع مالا و عدده يحسب ان ماله اخلده» (11)

او مالى را جمع و شمارش كرده است و هر روز كوشيده تا بر ارقام ثروت اندوخته اش در بانكها، افزوده شود. او از داشتن مال وافر لذت مىبرد; بدون اين كه بتواند از آن استفاده كند و در حقيقت، انباردار ديگران است. چنين انسانى تلاش مى كند و مشكل قيامت را خودش تحمل مى كند ولى لذت بهره ورى از مال را عده اى ديگر مى برند و اين، خسارت بزرگى است. انسانى كه اهل معرفت نباشد در انتخاب محبوب، خطا مىكند.

محبت، محور تربيت رسيدن به مقام «محبت» محصول سير و سلوك و پيمودن راه در مراحل پيشين است و انسان بر اثر آن «حبيب الله» مىشود. انسان بر اثر تمرين و فاصله گرفتن از هرگونه فريب و امر ناپايدار و دل نبستن به غير خدا، «حبيب الله» مىشود.

يكى از مبانى مهم تعليم و تربيت در اسلام، «محبت» است. قرآن كريم كه معلم و مربى اخلاق است مهمترين محور فضايل اخلاقى را محبت مى داند و امام صادق (سلام الله عليه) مىفرمايد: خداى سبحان پيامبر خود را با محبت الهى تاديب و تربيت كرده است:

«ان الله عز و جل ادب نبيه على محبته» (12) .

كار خدا تاديب است و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مودب او و مدار تاديب آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم نيز، محبت است.

هستى و همه كمالات آن نخست از مولا شروع مىشود نه از بنده، يعنى اين انسان نيست كه در عبادت خدا، سه راه دارد بلكه اين خداست كه براساس مصلحت با سه راه، انسانها را مى پروراند. خدا عده اى را براساس ترس، عدهاى را براساس بشارت و نشاط و گروهى را براساس محبت، تربيت مى كند.

همان گونه كه اصل رسالت بر اساس است

«الله اعلم حيثيجعل رسالته» (13)

رزق موجودات نيز بر اساس حكمت است:

«الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر» (14)

«نحن قسمنا بينهم معيشتهم» (15)

چنانكه مى فرمايد:

«يهب لمن يشاء اناثا و يهب لمن يشاء الذكور او يزوجهم ذكرانا و اناثا و يجعل من يشاء عقيما» (16) :

خداوند، بر اساس مشيت حكيمانه به برخى پسر، به برخى دختر و به برخى هم پسر و هم دختر مى دهد و به بعضى نيز فرزندى عطا نمى كند، در زمينه تعليم و تربيت نيز چنين است.

خداوند گروهى را براساس ترس از جهنم مى پروراند; آنها به گونه اى تربيت مى شوند كه فعل واجب و ترك حرام را براى اين كه در قيامت نسوزند انجام مى دهند; برخى را براساس شوق به بهشت مى پروراند كه آنها فعل واجب و ترك حرام را براى رسيدن به بهشت انجام مى دهند و برخى را نيز فارغ از خوف و بشارت مى پروراند. از اين رو بر اساس

«الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون» (17)

مىتوان گفت: «الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يبشرون» و چنين انسانهايى اولياء الله هستند و خداوند آنان را بر اساس محبت مى پروراند; چنانكه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلمرا نيز برمدار محبت پروراند. از اين رو عبادت پيغمبر و اهل بيت (عليهم السلام) عبادت شاكرانه و محبانه بود. البته بشارت بر مدار محبت و نشاط بر محور مودت غير از بشارت و نشاط بر مدار جنت حسى است.

چون ادب پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بر محور محبت است و آن حضرت اسوه ماست، ما موظف يم هم در ارتباط با خداى سبحان و هم در ارتباط با خلق، برمدار محبت حركت كنيم، مثلا براى بسيارى از نوآموزان در طليعه امر، پيمودن راه سوم يعنى مدار محبت، دشوار است; ولى نبايد همه همت اولياى منزل يا مدرسه، اين باشد كه فرزندان و نوآموزان را بر مدار ترس و تشويق يا تنبيه، تربيت كنند. البته بايد عدهاى را بترسانند كه اگر در امتحان يا ساير برنامهها، موفق نشويد، تنبيه، مردود يا اخراج مى شويد و عده اى را نيز بايد تشويق كنند كه اگر در امتحان يا برنامه هاى كلاس كامياب شديد، هم جايزه مى گيريد و هم آينده سازان خوبى خواهيد بود و.... اين كارها، سودمند است اما كار نهايى نيست و بايد دانش آموز را بر محور محبت، تربيت كرد تا دوست دار علم شود و براى مدرك، نمره، شهرت در جامعه، چاپ عكس در مطبوعات و... درس نخواند.

مسئله «تخويف» و «تبشير» در قرآن و روايات اهل بيت (عليهم السلام) فراوان است; اما نسبت به افراد ضعيف، مرحله نهايى و نسبت به افراد متوسط، مقدمه و وسيله است، تا انسان در اوايل، از راه تنبيه و تشويق و كمكم بر اساس تحبيب حركت كند.

عناصر اصيل تهذيب اخلاق چون اخلاق از علوم انسانى است، تهذيب اخلاق به دو عنصر اصيل: شناخت حقيقت انسان و شناخت سود و زيان او، وابسته است. البته اگر كسى حقيقت خود را بشناسد، به سود و زيان و خير و شر خود پى مى برد و اين دو عنصر به يك عنصر اصلى و عنصر فرعى بر مىگردد.

بيان مطلب اين است هيچ كس كه ذاتا از خود منزجر نيست، بلكه هر انسانى به خود، علاقمند است.

اصل دوم اين است كه هر كسى كار را براى محبوب خود انجام مىدهد و چون به خود، علاقه مند است، كار را براى خود مى كند. اگر انسان آن «خود» اصيل را شناخته باشد، در انتخاب هدف كار، دقيق است و آن را براى «خود» اصلى انجام مى دهد و انتخاب هدف كار، مراحل گوناگونى دارد:

مرحله اول اين كه انسان، «خود» اصلى را گم كرده و خود فرعى و بدلى را به جاى آن نشانده باشد و بيگانه را به جاى خويشتن خويش تلقى كند، درآن صورت، كارى كه به سود بيگانه استبه نفع خود مىپندارد و آن را به سود او انجام مى دهد و خيال مى كند به نفع خود اوست و كارى كه به زيان بيگانه استبه زيان خود مى پندارد و از انجام آن اجتناب مىورزد; مثلا، شهوت و غضب را كه از فروعات انسانند و بايد از عقل او اطاعت كنند به جاى امير معزول، يعنى عقل مى نشاند. وقتى شهوت و غضب، فرمانرواى درون او شدند محبوب او خواهند بود و آنگاه هر كارى انجام مى دهد يا بايد شهوتپسند و يا غضب پذير باشد و به اين جهت دست به گناه مى زند.

مرحله دوم اين است كه زمام امر را به دست شهوت و غضب ندهد و بالاتر از اين بينديشد و به مرحله وهم راه پيدا كند و مقام خواه و جاه طلب باشد. او وهم را به جاى عقل نشانده و بيگانه را به جاى دوست جا داده است و از اين وهم بيگانه اطاعت مىكند. از اين رو ممكن است دستبه حرام دراز نكند و بر اساس غريزه شهوت يا غضب و... كار نكند و كار خيرى را انجام دهد; ولى تظاهر و ريا كند. در اين صورت، فعلش فعل خوب ولى خود او فاعل بدى است. چون بيگانه را به جاى آشنا نشانده است. او خيال مى كند ريا اصل او را كه عقل باشد ارضا مى كند; در حالى كه دشمن را كه وهم باشد راضى مى كند، نه دوست را. از اين رو در روايات و ادعيه، ما را از ريا پرهيز داده و به تقوا توصيه كردهاند.

امام سجاد (عليهالسلام) به خداى سبحان عرض مىكند:

«و لا تجعل شيئا مما اتقرب به فى آناء الليل و اطراف النهار رياء و لا سمعة و لا اشرا و لا بطرا» (18)

خدايا! به من توفيق بده تا هيچ كارى را از روى ريا و سمعه انجام ندهم.

مرحله سوم آن است كه انسان، زمام امور را به دستشهوت و غضب يا وهم نمىدهد تا گناه و ريا كند اما مىخواهد نام نيكى از او بماند; چون اگر نام نيكى از او در اين جهان بماند و او «زنده ياد» باشد بهتر از آن است كه «سراى زرنگاری» از او بماند. كه البته اين، مرحله نازله خير است. چون او خود اصلى را فراموش كرده و خود فرعى را به جاى او نشانده و به آن خود فرعى، دل بسته و سعى كرده است رضاى آن را تامين كند.

اگر كسى به مرحله والاترى بار يابد و بداند، بدون اين كه بخواهد ديگران ذكر جميل او را بر زبان جارى كنند، ديگران چنين خواهند كرد، اين حساب ديگرى دارد; چنان كه خداى سبحان مى فرمايد:

«و جعلنا لهم لسان صدق عليا» (19)

اما عالم بودن، غير از قاصد بودن است، چنانكه خداوند گاهى ذكر جميل كسى را منشور مى سازد، بدون اين كه او عالم باشد. چنانكه در دعاى كميل آمده است:

«و كم من ثناء جميل لست اهلا له نشرته» (20) .

گاهى كسى مى داند كه خداوند، اين لطف را اعمال مىكند و به او ذكر جميل مى دهد، ولى گاهى او به قصد ذكر جميل، كارى انجام مى دهد; مانند اين كه مى كوشد تابلويى به نام او باشد. البته هدفش خير است و آن اين است كه ديگران به ياد او باشند و براى او طلب آمرزش و مغفرت كنند; اما اين مرحله نيز مرحلهاى ضعيف است.

مرحله چهارم آن است كه شخص در اين فكر نيست كه ديگران از او نام ببرند; گرچه مىداند خدا ذكر جميل مىدهد. او كار را براى خدا انجام مى دهد. و وقتى سخن از خدا مطرح مى شود، ترس از جهنم و شوق به بهشت، مطرح است.

مرحله پنجم كه بالاتر از همه مراحل گذشته است، مرحله محبت الهى و انس با خداست كه انسان، كار را نه براى ذكر جميل و يا خير بودن كار و نه براى نجات از جهنم يا دستيابى به بهشت، بلكه براى رضا و محبت و لقاى حق انجام دهد. همه اين مراحل، چنانكه در مرحله بعد تبيين خواهد شد، به شناخت حقيقت انسان بر مىگردد. اگر كسى حقيقت خود را بشناسد، آنچه كه به حال او سودمند يا زيانبار است مى شناسد و از زيانبار مى پرهيزد و از سودمند، استفاده مىكند.

خيانت به «خود» از طرف ديگر، همان طور كه غش و خيانت در اموال و حقوق و اعراض ديگران نارواست، قبل از هر چيزى، غش در امانت، محبت و صداقت، نسبت به «خود» انسان هم نارواست. همان گونه كه انسان، موظف استبا ديگران خيانت نكند، موظف است كه با خود نيز خيانت نكند; بلكه اين وظيفه نسبت به خود قبل از آن وظيفه است. اگر كسى شهوت و غضب را به جاى عقل عملى، و وهم و خيال را به جاى عقل نظرى، نشانده باشد، غاصب است و به خود خيانت كرده است. اين غش در معرفت است و اگر كسى در معرفت، خائن باشد، در عمل هم مبتلا به خيانت خواهد شد و رعايت حقوق «خود» رانخواهد كرد. از اين رو دستورهاى اخلاقى، در اين زمينه فراوان است كه به جان خود خيانت نكنيد.

محبت به بندگان خدا آنچه نسبتبه «خود» گفته شد، نسبتبه اعضاى خاندان نيز بايد رعايت كرد; مثلا انسان بايد، در محيط خانواده، به پدر و مادر محبت كند; زيرا فرزندان از سويى نوجوان يا جوانند و سرگرم تشكيل زندگى هستند، هم طراوت دارند و هم توانايى و از سوى ديگر، پدر و مادر فرسوده اند و جاذبه اى براى آنان ندارند. از اين رو دستور اكيد دينى است كه به پدر و مادر، به ويژه در دوران سالمندى آنها، احترام بگذاريد، ولى دين، به ما دستور نداده كه به فرزندانتان مخصوصا در دوران نوزادى آنها علاقه مند باشيد; چون علاقه نسبت به آنها هست و اگر دستور مجدد مى آمد اين علاقه، مضاعف و به جاى اين كه راه گشا باشد راهزن مى شد; ولى در باره پدر و مادر مخصوصا در دوران سالمندى آنها چون جاذبه اى در آنها نيستبه ما دستور داده اند كه آنان را رها نكنيد:

«و اما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلاهما فلا تقل لهما اف» (21)

اگر پدر و يا مادر يا هر دو سالمند شدند، به آنها «اف» نگوييد. در باره دنيا هم چنين است. محبت دنيا در كام همه ما چشانده شده است. از اين رو به ما دستور ندادهاند كه به دنيا علاقه مند باشيد; بلكه فرمان دادهاند كه علاقه به دنيا را تعديل كنيد.

در باره جامعه نيز به ما دستور دادهاند كه ملت را يك واحد بدانيد و ديگران را هم مثل خود تلقى كنيد و در مسائل اجتماعى هيچ سهمى براى ديگران، كمتر از سهم خود قائل نباشيد.

ساقى به جام عدل بده باده تا گدا

غيرت نياورد كه جهان پر بلا كند

اين از دشوارترين كارها اخلاق اجتماعى است كه ما براى ديگران همان سهمى را قائل باشيم كه براى خود قائليم.

در نصوص دينى ما چند چيز به عنوان «سيد الاعمال»، يعنى سرآمد كارها، شناخته شده است مانند: رعايت انصاف در رفتار و معاشرت با ديگران، برادرى و برابرى با ديگران و ياد مستمر خدا،

چنانكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى فرمايد:

«يا علي سيد الاعمال ثلاث خصال: انصافك الناس من نفسك، و مواساة الاخ في الله عز و جل و ذكرك الله تبارك و تعالى على كل حال» (22) .

جامعه با اين اعمالى كه سيد ساير كاره است شكل مى گيرد و اسلام براى اين كه ما را به «سيد الاعمال» برساند دستورهاى رسمى داده است; اولا تا چهل خانه را، همسايه يكديگر قرار داده و رعايت حقوق همسايگى را لازم شمرده است كه البته اين چهل خانه، چهل خانه هندسه فضايى است نه هندسه مسطح; بنابراين، كسانى كه در آپارتمان ها و برجها زندگى مى كنند همان طور كه چهل خانه در چهار جهت، همسايه دارند، چهل خانه در طبقات پائين و بالا نيز همسايه دارند. در اين فضاى وسيع، انسان موظف است شهرى را زير پوشش حقوق مجاورت خود بگيرد.

در همين فضا همسايه مسجد بودن نيز مطرح است كه:

«لا صلاة لجار المسجد الا فى المسجد» (23)

همسايه هاى مسجد بايد نماز را در آن بخوانند و اگر به جماعت در مسجد موفق نشوند، لا اقل به صورت «فرادا» نماز را در مسجد بخوانند تا يكديگر را در آن جا ببينيد و با اين كار، محبت و صفاى متقابلى ايجاد شود. بعد از اين كه مردم، عادت كردند نماز پنجگانه را به جماعت بخوانند هفته اى يك بار، مردم يك منطقه در يك جا براى نماز جمعه حضور پيدا كنند و سپس به آنها دستورداده شده است سالى دو بار نماز عيد فطر و قربان را با هم بخوانند.

اين اجتماعات شبانه روز در نماز جماعتها و اجتماع هفتگى نماز جمعه، و اجتماع عمومي تر نماز عيد فطر و عيد قربان، سالى دو بار، زمينه را فراهم مى كند تا كنگره عظيم حج، سالى يك بار انجام شود كه در آن نه تنها مردم يك كشور، بلكه مردم كشورهاى گوناگون در كنار هم جمع مى شوند. به اين ترتيب، اين دين، ستون و همچنين پايه هاى اصيل خود را بر اساس انس و محبت با ديگران و تفكر اجتماعى تدوين و تنظيم كرده است و چنين جامعه اى هرگز نسبت به ديگران خيانت نمى كند. در حقيقت خيانت به ديگرى فرع بر غش و خيانت به خود است. كسى كه خود را شناخت هرگز به جامعه خيانت نمى كند و خيانت به مردم، يعنى خيانتهاى اجتماعى از خيانتهاى فردى به مراتب بدتر است.

پى نوشتها:

1. سوره بقره، آيه 165.

2. سوره بقره، آيه 249.

3. اسد الغابة، ج 4، ص 483.

4. بحار، ج 86، ص 237.

5. الصوارم المهرقة، ص 125.

6. سوره حديد، آيه 20.

7. سوره بقره، آيه 165.

8. سوره قيامت، آيات 20-25.

9. سوره فجر، آيه 20.

10. سوره توبه، آيه 34.

11. سوره همزه، آيات 1-3.

12. بحار، ج 17، ص 3.

13. سوره انعام، آيه 124.

14. سوره رعد، آيه 26.

15. سوره زخرف، آيه 32.

16. سوره شورى، آيات 49-50.

17. سوره يونس، آيه 62.

18. مفاتيحالجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى.

19. سوره مريم، آيه 50.

20. مفاتيح الجنان، دعاى كميل.

21. سوره اسراء، آيه 23.

22. بحار، ج 66، ص 371.

23. بحار، ج 80، ص 379.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 15:51  توسط وحید   | 

اسلام هم دين شمشير است و هم دين محبت

                                                                                          

اينجا يك نكته است كه بايد عرض كنم:اشخاصى كه بامنطق اسلام آشنا نيستند و به آن وارد نيستند، غافلند كه اسلام منطق محبت را در جاى خود در حد اعلى به كار برده است. مسيحيها منتشركرده و می كنند كه دين مسيح،دين محبت است،دين نيكى كردن وگذشت است،چرا؟می گويند چون حضرت مسيح گفته است اگركسى به يك طرف صورتت سيلى زد آن طرف ديگر را جلو بياور،بگو به اين طرف هم بزن،اما دين اسلام دين خشونت است، دين سختگيرى است،دين شمشير است،دينى است كه به هيچ وجه گذشت در آن وجود ندارد، محبت در آن وجود ندارد.روى اين قضيه،مسيحي ها خيلى تبليغ كرده اند و مرتب تبليغ می كنند.

اين اشتباهى است بسيار بزرگ.اسلام هم دين شمشير است و هم دين محبت،هم دين خشونت است و هم دين نرمى.خشونت رادر جاى خود تجويز می كند و نرمى را در جاى خود، و عظمت واهميت اسلام به همين است.اگر اسلام اينچنين نمی بود،يعنى اگرنمی گفت«زور را با زور جواب بدهيد،منطق را با منطق جواب بدهيد،در مورد محبت،محبت كنيد و حتى در جايى در مورد بدى هم محبت كنيد»آن وقت قبولش نداشتيم.اسلام هرگز نمی گويد اگر يك قلدر به يك طرف صورتت سيلى زد،آن طرف ديگر را بياور.

آنكه به شما تجاوز (7) می كند،به همان اندازه حق داريد تجاوزاو را جواب دهيد.اگر چنين نگفته بود،در آن نقص بود.

دين مسيح،به همين دليل يك دين غير عملى از آب درآمده كه اتباع آن خونخوارتر از همه مردم دنيا از آب درآمدند.همانهايى كه روزى عليه اسلام تبليغ می كردند و انجيل را به دست می گرفتند كه اين

كتاب،كتاب محبت است،امروز می بينيم هر روز دهها تن«محبت»روى ويتنام می ريزند (8) ! اينها همان محبتى است كه انجيل به آنها گفته است!اين محبت ها به صورت بمب ها و حتى بمبهاى ناپالم درآمده است كه همين قدر كه فرود آمد بچه ها و پيرها و زنها آتش می گيرند.

اسلام در درجه اول،محبت را به كار می برد،آنجا كه محبت مفيد نبود،ديگر ساكت نمی نشيند. گفت:«چون پند دهند نشنوى،بند نهند».

على(ع)درباره پيغمبر اكرم(ص)می فرمايد:«طبيب دواربطبه قد احكم مراهمه و احمى مواسمه» (9) طبيب سيار است،طبيبى كه در يك دستش مرهم است و در دست ديگرش ابزارجراحى،آنجا كه با مرهم مى شود معالجه كرد،مرهم مى گذارد و آنجاكه مرهم مفيد نيست،كارد و چاقو به كار مى برد،ابزار داغ كردنبه كار مى برد،از هر دو استفاده مى كند،هم از درشتى و هم از نرمى.

سعدى خوب مى گويد:

درشتى و نرمى به هم در به است چو رگزن كه جراح و مرهم نه است

و اين عين مضمونى است كه على(ع)فرموده است... (10) صحبت دعوت به خداست.بعد مى فرمايد: «ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم» (11) اى پيغمبر كه وظيفه تو دعوت به راه خداست بدان كه نيكى و بدى يك وزن ندارد،حتى[بديها] با هم،هم وزن نيستند و نيكي ها هم با هم،هم وزن نيستند،تو بديها را با بهترين نيكي ها دفع كن:« ادفع بالتى هى احسن »

ديگران بدى مى كنند،تو نيكى كن.بعد خصلتى روانى را ذكرمی كند،مى گويد آنگاه كه دشمن بدى مى كند و در مقابل بدى اونيكى مى كنى،مى بينى خاصيت نيكى كردن در مقابل بدى، خاصيت كيمياست،يعنى قلب ماهيت مى كند،يكوقت مى بينى همان كه دشمن سرسخت تو بود قلب ماهيت شد و به يك دوست مهربان تبديل شد.

چه كسى مى گويد اسلام به محبت دستور نمى دهد؟!چه كسى مى گويد اسلام دين محبت نيست؟!اسلام دين محبت است،ولى آنجا كه محبت كارگر نيست ديگر سكوت نمى كند، آنجاست كه خشونت به كار مى برد،شمشير به كار مى برد.شما در تاريخ زندگى پيغمبر اكرم(ص)،در تاريخ زندگى امير المؤمنين(ع)وساير ائمه اطهار(ع)داستانهاى زيادى درباره «ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم» مى بينيد.اگر درمقابل بدى نيكى كنيد خاصيتش را مى بينيد،خاصيتش اين است كه دشمن را تبديل به دوست مى كند.

در دعاى«مكارم الاخلاق»تعبيرات عجيبى هست:خدايابه من توفيق بده آن كسى كه به من فحش مى دهد من به او حرف خوب بگويم،آن كسى كه قطع رحم مى كند من در مقابل صله رحم كنم،آن كسى كه پشت سر من بدگويى مى كند من پشت سرش خوب بگويم.جمله هاى زيادى است.

خواجه عبد الله انصارى هم تعبير شيرينى دارد،مى گويد بدى را بدى كردن سگسارى است(كار سگها هم چنين است.يك سگ،سگ ديگر را گاز مى گيرد،او هم گاز مى گيرد.اگر كسى به انسان بدى كرد و او هم بدى را با بدى جواب داد،هنرى كه كرده،كار سگها را انجام داده است.اگر انسان سگى را بزند فورابر مى گردد و پاى او را مى گيرد).خوبى را خوبى كردن، خرخارى است(يعنى اگر كسى به آدم خوبى كند و در مقابل خوبى او خوبى كند خيلى هنر نكرده است.يك الاغى مى آيد شانه الاغ ديگر را بادندانش مى خاراند،او هم فورا شانه اين را مى خاراند.اين مقدار را كه خوبى را بايد با خوبى جواب داد و در مقابل خوبى بايد خوبى كردالاغ هم مى فهمد)،اما بدى را نيكى كردن(در مقابل بدى خوبىكردن)كار خواجه عبد الله انصارى است.

مى فرمايد:« و لا ياتل اولوا الفضل منكم و السعة ان يؤتوااولى القربى و المساكين و المهاجرين فى سبيل الله »متمكنين قسم نخورند،غيرت دينى شان اينجا به جوش نيايد،آنها بدى كردند ولىشما در مقابل بدى خوبى كنيد،قسم نخورند كه از كمك مالى به خويشاوندانشان يا مسكينها يا مهاجرينى كه در راه خدا مهاجرت كردند[صرف نظر مى كنند]به خاطر اين كار بدى كه كردند و در اين تهمت شركت كردند «و ليعفوا و ليصفحوا» عفو كنند،گذشتداشته باشند «الا تحبون ان يغفر الله لكم» آيا دوست نداريد كه خدا شما را بيامرزد؟(چه تعبير عجيبى است!)اى بشرها،از گناه يكديگر بگذريد،زيرا خودتان گنه كاريد و اميد داريد خدا از گناهان شما بگذرد،آنچه را كه انتظار داريد خدا درباره شما رفتار كند درباره بندگان خدا رفتار كنيد،سختگير نباشيد،تا ممكن است گنهكارانرا از راه خوبى[كردن]معالجه كنيد،آنجا كه ممكن نشد،از راه مجازات و سختگيرى[وارد شويد]،خداوند آمرزنده و مهربان است،شما هم مهربان و با گذشت باشيد.

از جمله ملكات مستحسنه ائمه اطهار(عليهم السلام)اينبود كه برده زياد مى خريدند و مدتى اين بردهها را در خانه خودشاننگه مى داشتند،چون فلسفه بردگى در اسلام اين است كه بردگان دورهاى را(از دوره كفر تا دوره آزادى)بگذرانند و يك دالانى راطى كنند كه تحت تربيت افراد مسلمان باشند،و از اين ناحيه،اسلام بسيار بهره هاى انسانى خوبى گرفته است. ائمه اطهار(ع)

يكى از كارهاشان همين بود چون يكى از مصارف زكات اين است كه برده بخرند و آزاد كنند اما نه اينكه برده اى را كه هيچ تربيت اسلامى پيدا نكرده از اين طرف بخرند و از آن طرف آزادكنند،بلكه اگر بردهاى قبلا تربيت اسلامى پيدا كرده كه چه بهتر،و اگر اينطور نيست مدتى در يك خانواده واقعا مسلمان نگهداري شكنند تا آداب و اخلاق اسلامى را عملا بياموزد و بعد آزادش كنند.

ائمه اطهار اين كار را زياد مى كردند و بردگان در مدتى كه در خانه آنها بودند با حقيقت و ماهيت اسلام آشنا مى شدند و مسلمانهاى بسيار اصيل از آب درمى آمدند.

بردگان زيادى در خانه امام زين العابدين(ع)بودند.در طول سال كه بردگان خطا مى كردند و كار بدى مى كردند امام(ع)در يك دفترى اينها را يادداشت مى كرد تا اينكه روز آخر(يا شب آخر)ماه رمضان امام(ع)همه بردگانشان را جمع مى كرد و خود در وسط مى ايستاد،دفتر را مى آورد،رو مى كرد به آنها و مى فرمود:فلانى يادت هست در فلان وقت چنين جرمى را مرتكب شدى؟مى گفت:بله،[و به هر كدام خطاهايشان را متذكر مى شد و]بعد مى فرمود:«خدايا اينها كه زير دست من بودند،نسبت به من بدى كردند و من كه بنده تو هستم از همه اينها گذشتم. خدايا من بنده تو هستم و در درگاه تومقصرم.خدايا از اين بنده مقصر خودت بگذر»و همه آنها را در راه خدا آزاد مى كرد.اين است كه اصل اول در اسلام«گذشت»است.

بله،اسلام در مسائل اجتماعى نمى گذرد،چون اين گذشت،مربوط به شخص نيست،مربوط به فرد نيست،مربوط به اجتماع است.مثلا يك كسى دزدى كرده است.مجازات دزد دست بريدن است.صاحب مال نمى تواند بگويد من گذشتم.توبگذرى،اجتماع نمى گذرد،حق تو نيست،حق اجتماع است.

در حديث است كه روزى امير المؤمنين على(ع) طبق عادتى كه در ايام خلافت داشت كه خود تنها مى رفت و حتى درجاهاى خلوت مى رفت و شخصا اوضاع و احوال را تفتيش مى كرددر يكى از كوچه باغهاى كوفه راه مى رفت،يكوقت فريادى شنيد: الغوث!الغوث!به فريادم برسيد!به فريادم برسيد!معلوم بود جنگ ودعوايى است.به سرعت به طرف صدا دويد. دو نفر با هم زد و خوردمى كردند.يكى ديگرى را مى زد.تا امام رسيد دعواى اينها تمام شد(شايد هم امام عليه السلام آنها را صلح داد).معلوم شد آن دو نفر باهم رفيق هستند.وقتى امام خواست ضارب را جلب كند و ببرد،مضروب گفت من از او گذشتم.امام فرمود:بسيار خوب تو گذشتى،اين حق خصوصى خودت است،از حق خودت گذشتى،اما يك حقى هم سلطان دارد،يعنى يك حقى هم حكومت دارد و يك مجازاتى هم حكومت بايد بكند،اين را ديگر تو نمى توانى بگذرى[زيرا]به تو مربوط نيست.

آشنايى با قرآن (4) متفكر شهيد استاد مرتضى مطهرى

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 23:26  توسط وحید   | 

روایتها و سخنانی از معصومین در باب انواعی از محبت و مهرورزی

يتيم نواز!

كودك يتيمى به حضور رسول خدا (ص ) آمد و چنين عرض كرد: ((پدرم از دنيا رفته ، مادرم ، بينوا و بى بضاعت است ، خواهرم ، شوهر و سرپرست ندارد، از چيزهائى كه خدا به تو عنايت فرموده به من اطعام كن ، تا خداوند خشنود گردد)).
پيامبر (ص ) تحت تاءثير قرار گرفت به او فرمود: ((چقدر نيكو سخن مى گوئى ؟)).
سپس به بلال حبشى فرمود با شتاب به حجره هاى همسران من برو، و جستجو كن ، اگر چيزى از طعام هست بياور.
بلال رفت و به جستجو پرداخت و مشتى خرما كه 21 عدد بود، يافت و به حضور پيامبر (ص ) آورد.
پيامبر مهربان اسلام (ص ) خرماها را سه قسمت كرد، هفت عدد آن را به آن كودك يتيم داد، و فرمود بقيه را بگير، هفت عدد آن را به مادرت بده و هفت عدد ديگر را به خواهرت بده ، كودك يتيم در حالى كه خوشحال بود از نزد رسول خدا (ص ) رفت ، در اين هنگام ، ((معاذ)) (يكى از اصحاب ) برخاست و دست نوازش بر سر آن كودك يتيم كشيد و با گفتارى مهرانگيز، كودك را تسلى خاطر داد. پيامبر (ص ) به معاذ فرمود:
((اى معاذ! تو و اين كار تو را ديدم ، همينقدر بدان ، هر كس سرپرستى يتيمى كند، و دست نوازش بر سر او بكشد، خداوند بهر موئى كه از زير دستش ‍ مى گذرد، حسنه و پاداش خوبى به او مى دهد، و گناهى از گناهان او را محو مى كند، و بر درجه و مقام معنوى او مى افزايد)).

نماز خالصانه

براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دو شتر بزرگ آوردند. حضرت به اصحاب فرمود:
آيا در ميان شما كسى هست دو ركعت نماز بخواند كه در آن هيچ گونه فكر دنيا به خود راه ندهد، تا يكى از اين دو شتر را به او بدهم .
اين فرمايش را چند بار تكرار فرمود. كسى از اصحاب پاسخ نداد. اميرالمؤ منين عليه السلام به پا خواست و عرض كرد:
يا رسول الله ! من مى توانم آن دو ركعت نماز را بخوانم .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
بسيار خوب بجاى آور!
اميرالمؤ منين عليه السلام مشغول نماز شد، هنگامى كه سلام نماز را داد جبرئيل نازل شد، عرض كرد:
خداوند مى فرمايد يكى از شترها را به على بده !
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
شرط من اين بود كه هنگام نماز انديشه اى از امور دنيا را به خود راه ندهد. على در تشهد كه نشسته بود فكر كرد كدام يك از شترها را بگيرد.
جبرئيل گفت :
خداوند مى فرمايد:
هدف على اين بود كدام شتر چاقتر است او را بگيرد، بكشد و به فقرا بدهد، انديشه اش براى خدا بود. نه براى خودش بود و نه براى دنيا.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر تشكر از على عليه السلام هر دو شتر را به او داد. خداوند نيز در ضمن آيه اى از آن حضرت قدردانى نموده و فرمود:
((ان فى ذالك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد))

سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
هر كس دو ركعت نماز بخواند و در آن انديشه اى از امور دنيا به خود راه ندهد، خداوند از او خشنود شده و گناهانش را مى آمرزد.

احترام به پدر

حضرت حجة الاسلام جمى امام جمعه آبادان نقل مى كرد: ((يك بار به محضر حضرت امام خمينى (مدظله العالى ) در جماران رسيدم يكى از مسئولين مملكتى براى انجام كارهاى جارى به خدمت امام رسيد، پدر سالخورده اش نيز همراهش بود، وقتى كه مى خواست حضور امام برسد، خودش جلوتر از پدر حركت مى كرد، پس از تشرف به خدمت امام ، پدرش ‍ را معرفى كرد، امام نگاهى به آن مسئول نمود و فرمود: ((پس چرا جلو وى راه افتادى و وارد شدى ؟)).
به اين ترتيب مقام ارجمند پدرى را گوشزد كرده و درس بزرگ احترام به پدر به ما آموخت .

نقش نيك يك دستور اخلاقى

خشم و غضب ، آتشى استكه در قلب انسان وارد مى شود كه اگر به آن توجه برافروخته مى گردد، بلكه بايد در اوّلين فرصت آن را خاموش كرد.
شخصى به حضور رسول خدا (ص ) آمد و عرض كرد به من درس بياموز
.
پيامبر (ص ) فرمود: ((برو ولى مراقب باش كه خشم و غضب نكنى ))
.
آن شخصى گفت : همين موعظه ، مرا كه كافى است
.
به سوى خانه خود رهسپار شد، ناگهان ديد جمعى از بستگان او از خانه بيرون آمده اند و بر سر موضوعى با قوم ديگرى مى خواهند بجنگيد. وقتى ديد خويشانش مسلّح شده اند، از نيز اسلحه خود را برداشت و به خويشانش پيوست . در اين وقت حساس ، سخن پيامبر (ص ) بيادش آمد كه فرمود: ((غضب نكن )) فورا اسلحه اش را به كنارى انداخت ، سپس آرام آرام نزد قوم طرف مقابل آمد و به آنها گفت : ((شما از قتل و مجروح كردن و نزاع چه فايده اى ديده ايد، شما نزد من آئيد هر چقدر مال و ثروت خواستيد من ضامن مى شوم به شما بدهم ))
.
اين سخن آرام ، در آنها آنچنان اثر نيك گذاشت كه بى درنگ گفتند: ما سزاوارتر هستيم كه اين كار را بكنيم و پيشقدم در نابودى نزاع شويم ، به اين ترتيب خشم و غضب رفت و جاى خود را به صلح و صفا داد
.
از سخنان امام صادق عليه السّلام است ((شيطان لشگرى همچون غضب و زنان (هرزه ) ندارد))
.

احسان پيش از سؤ ال

اسحاق مى گويد:
در محضر امام صادق عليه السلام بودم و معلى بن خنيس نيز در خدمت امام حضور داشت . در اين وقت مردى از اهل خراسان وارد شد، گفت : پسر پيغمبر خدا! پولم كم شده و توان برگشت به خانه ام را ندارم مگر اينكه شما مرا يارى نماييد
.
امام صادق عليه السلام به چپ و راست نگاه كرد و فرمود
:
آيا مى شنويد برادر دينى تان چه مى گويد؟

نيكى آن است كه پيش از سؤ ال كسى انجام داده شود، بخشش بعد از سؤ ال پاداش آبروريزى او است ...
پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود
:
سوگند به آن خدايى كه دانه را مى شكافد و انسانها را مى آفريند، مرا حقيقتا پيامبر قرار داده است . آن مقدار كه سائل از سؤ ال كردن ، رنج مى برد بيشتر از آنست كه تو به او احسان مى كنى
.
سپس پنج هزار درهم جمع كردند و به او دادند

پاداش شادمان كردن

امام صادق (ع ) فرمود: خداوند به حضرت داود (ع ) وحى كرد: ((بنده اى از بندگان من به سوى من با ((حسنه )) مى آيد، كه از اين رو بهشت را بر او مباح نمودم )).
داود (ع ) عرض كرد: آن ((حسنه )) چيست ؟

خداوند به او وحى كرد: يدخل على عبدى المومن سرورا ولو بتمرة : ((آن حسنه اين است كه بنده با ايمان را- هر چند با يك عدد خرما- شادمان سازد)).
داود (ع ) عرض كرد: ((خداوندا سزاوار است ، كسى كه تو را شناخت اميدش ‍ را از تو قطع نكند))

احترام به حقوق ديگران

حضرت آيت اللّه العظمى بروجردى (قدس سره ) گاهى هنگام تدريس و بحث با شاگردان ، عصبانى مى شد (البته نه آن عصبانيتى كه او را خلاف رضاى خدا وارد كند) ولى پس از درس ، سخت از آن عصبانيت پشيمان مى شدند، و به دنبال طرف مى فرستادند و از او عذرخواهى مى كردند، و گاهى براى جلب محبّت او، كمكهاى مالى نيز مى نمودند، از اين ر و در ميان دوستان ، اين مزاح معروف شده بود كه ((عصبانيت آية اللّه بروجردى ، مايه بركت است )).
گاه به اين هم قناعت نمى كردند، روز بعد، هنگامى كه بر منبر تدريس ‍ مى نشستند، در حضور جمع شاگردان ، از آن فرد عذر خواهى مى كردند، به اين ترتيب مى بينيم آن بزرگمرد تا اين اندازه به حقوق ديگران احترام مى گذاشت ، و به حفظ آبروى آنها توجه عميق داشت ، او از امام صادق (ع ) آموخته بود كه
:
((
المؤ من اعظم حرمة من الكعبة .))
((احترام مؤ من ، از احترام كعبه ، بالاتر است )).
در اين باره به داستان زير توجه كنيد
:
آيت اللّه بروجردى در مسجد عشقعلى درس اصول مى فرمودند، روزى يكى از فضلا بنام شيخ على چاپلقى اشكال كردند، آقا جواب او را دادند، آقاى شيخ على چاپلقى جواب آقا را رد كرد، آقا عصبانى شد به گونه اى كه آقا شيخ على متاءثر و منقلب شد كه مى خواست گريه كند، آن درس تمام شد
.
يكى از اصحاب آيت اللّه بروجردى مى گويد: نماز مغرب را خوانده بودم ناگاه خادم آقاى بروجردى نزد من آمد و گفت : آقا ببين در كتابخانه و اندرون ايستاده و متاءثر است و فرمود: برويد به خوانسارى بگوييد بيايد، اينجانب با عجله نماز عشاء را خواندم و به محضر آقا رسيدم تا مرا ديد به من فرمود: ((اين چه حالتى بود كه از من صادر شد؟ يك نفر عالم ربانى را رنجاندم ، الان بايد بروم و دست ايشان را ببوسم و حلاليّت بطلبم تا از من بگذرد و بعد بيايم و نماز مغرب و عشا را بخوانم ))
.
عرض كردم : ايشان در مسجد ((شاه زيد)) امام جماعت است و بعد از نماز مساءله مى گويد: لذا تا دو سه ساعت از شب گذشته به منزل خود نمى آيد، من به ايشان اطلاع مى دهم كه آقا فردا صبح به منزل شما خواهند آمد
.
صبح شد من رفتم و برگشتم ، ديدم آقا سوار بر درشكه در كنار منزل ما منتظر من هستند، در خدمتشان رفتيم منزل آقا شيخ على چاپلقى ، وقتى كه آقاى بروجردى ، آقا شيخ على را ديد، مى خواست دست او را ببوسد كه او نگذاشت ، آقا مى فرمودند: ((از من بگذريد، از حالت طبيعى خارج شدم و به شما پرخاش كرد و...))

آقا شيخ على عرض كرد: ((شما سرور مسلمين هستيد، برخورد شما باعث افتخار من بود و...))
آقا تكرار كردند: ((از من بگذريد، مرا عفو كنيد))
همين موضوع باعث شد كه آقا شيخ على ، تا آخر عمر، مورد مراحم و عطوفت خاص آيت اللّه بروجردى بودند.

 

شاد كردن مؤمن ، شاد كردن خدا و رسول است

عصر خلفاى عباسى بود يكى از اهالى رى كه شيعه بود مى گويد: عامل وصول ماليات از طرفى يحيى بن خالد برمكى (وزير هارون ) به سراغ من آمد تا بقيه مطالبات مالياتى را از من بگريد، از بعضى شنيده بودم كه آن عامل ، گرايش به تشيع دارد،آن سال عازم حج شدم و در سفر حج به مدينه رفتم و با امام موسى بن جعفر (ع ) ملاقات نمودم و از وضع زندگى خود شكايت كردم و جريان عامل اخذ ماليات را گفتم كه تمايل به تشيع دارد
امام كاظم (ع ) نامه اى براى آن ماءمور نوشت ، و مكتوب آن نامه اين بود:
بسم الله الراحمن الرحيم - اعلم ان لله تحت عرشه ظلا لايسكنه الا من اسدى الى اخيه معروفا، او نفس عنه مكروبااو ادخل على قلبه سرورا
.
:
((
بدان براى در تحت عرش او سايه اى است كه در آن سايه كسى سكونت نمى گزيند مگر كسى كه كار نيكى براى برادر مؤمنش فراهم كند، يا اندوهى از او بر طرف سازد، يا قلب او را شاد نمايد.))
از حج بازگشتم و نامه امام را به آن ماءمور اخذ ماليات دادم ، او برخاست و آن نامه را بوسيد و سپس آن را خواند، انگاه همه اموال و لباس خود را طلبيد و حاضر كردند و او همه آنها را بين خود و من تقسيم نمود و آن چيزهائى كه قابل قسمت نبود، قيمت آنها رابه من داد.
سپس دفتر ديوان را خواست و نام مرا از ليست ماليات دهندگان حذف كرد و بدهكارى مرا قلم زد و مرا خشنود ساخت و من خداحافظى كردم و به خانه خود مراجعت نمود، و با خود مى گفتم چگونه آنهمه بزرگوارى اين عامل را جبران نمايم و براى او دعا كنم ، و به حضور امام كاظم (ع ) بروم و محبتهاى آن ماءمور را به انحضرت بگويم
.
سال بعد در حج شركت نموده و به حضور امام كاظم (ع ) رسيدم ، و جريان محبتهاى آن ماءمور را براى آن حضرت بيان مى كردم ، هر لحظه شادى را در چهره آن حضرت مى ديدم ، گفتم اى مولاى من ، آيا اين خبر تو را شاد كرد؟ در پاسخ فرمود
:
اى والله لقد سرنى و سر اميرالمؤمنين (ع ) و الله لقد سر جدى رسول الله (ص ) و الله لقد سرالله تعالى
.
:
((
آرى سوگند به خدا مرا و اميرمؤمنان (ع ) را شاد كرد، و سوگند خدا جدم رسول خدا (ص ) را شاد كرد و سوگند به خدا، خداوند را شاد نمود.))

پاداش توجه شوهر به همسرش

اسحاق بن ابراهيم مى گويد: از امام صادق (ع ) شنيدم ، فرمود: رسول اكرم (ص ) به خانه (يكى از همسرانش ) ام سلمه رفت و در آنجا بوى معطر و خوشى به مشامش رسيد، فرمود: ((آيا حولاء (عطر فروش ) به اينجا آمده است ؟!)).
ام سلمه عرض كرد: آرى ، او همين جا است
.
حولاء به حضور رسول خدا (ص ) رسيد و عرض كرد: ((پدرم و مادرم به فدايت باد، شوهرم ، از من دورى مى كند)) (براى عرض شكايت از شوهرم به اينجا آمده ام
).
پيامبر (ص ) فرمود: ((بر عطر و خوشبوئى خود براى شوهرت بيفزا))
.
حولاء عرض كرد: ((آنچه كه از عطريات بوده ، استعمال كرده ام ، در عين حال شوهرم از من گريزان است ))
.
پيامبر (ص ) فرمود: اگر او مى دانست كه توجه (مهرانگيزش ) به تو چقدر پاداش دارد، چنين نمى كرد؟
!.
حولاء عرض كرد: چه پاداشى در اين صورت ، براى او هست ؟

پيامبر (ص ) فرمود: ((وقتى او به تو توجه مى كند، دو فرشته او را در ميان مى گيرند، و پاداش او مانند كسى است كه در ميدان جنگ ، شمشير بدست گرفته تا با دشمن بجنگد، و وقتى كه او با همسرش آميزش مى كند، گناهان او همچون برگهاى درخت كه ريخته مى شود، مى ريزد، و وقتى كه غسل مى كند، از گناهان بيرون مى آيد)).
سانسور شديد

معاويه ، و سپس پسرش يزيد، آنچنان مردم شام را در بى خبرى نگهداشته بودند كه گوئى شام يك منطقه جداى از زمين است ، سانسور و خفقان شديد، همه جا را فرا گرفته بود، به عنوان نمونه به دو داستان زير توجه كنيد

حدود همسايه

مردى از انصار خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد:
من خانه اى در فلان محل خريده ام و نزديكترين همسايه ام آدمى است كه اميد خيرى از او ندارم و از شرش نيز خاطر جمع نيستم
.
رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام ، سلمان ، اباذر و (راوى مى گويد: چهارمى شايد مقداد باشد) دستور فرمود كه با صداى بلند در مسجد فرياد زنند كه هركس همسايه اش از آزار او آسوده نباشد، ايمان ندارد، آنان نيز در مسجد سه بار فرمايش حضرت را با صداى بلند به مردم اعلان كردند. سپس حضرت با دست اشاره كرد و فرمود
:
چهل خانه از چپ و راست و جلو و عقب همسايه محسوب مى شود.

 

نقش صفات اخلاقى در نجات انسان

امام باقر(ع ) فرمود: در يكى از جنگها، رزمندگان اسلام ، گروهى از دشمن را اسير كرده و به حضور پيامبر(ص ) آوردند (اسيرانى كه قتل آنها لازم يا روا بود.)
پيامبر(ص ) دستور داد، تا آن اسيران را به قتل برسانند، ولى آن حضرت در بين آنها، يك نفر از آنها را از صف اعدام شدگان خارج كرد، و او را عفو نمود
.
او از آن حضرت پرسيد: ((چرا مرا آزاد ساختى ؟!))

پيامبر (ص ) فرمود: ((جبرئيل از طرف خداوند، به من خبر داد كه تو داراى پنج خصلت نيكى هستى كه خداوند و رسولش ، آن خصلتها را دوست دارند، و آنها عبارتند از:
((
1 غيرت بسيار نسبت به خانواده ات ، 2 سخاوت ، 3 نيك خلقى ، 4 راستگوئى ، 5 شجاعت .))
آن اسير آزاد شده ، وقتى اين سخن را شنيد( به حقّانيّت وحى پى برد) و قبول اسلام كرد، و در اسلام خود، استوار و ثابت قدم بود، تا اينكه در يكى از جنگهاى اسلامى ، در ركاب رسول خدا(ص ) به درجه شهادت رسيد.

 

پاداش رسيدگى به امور نيازمندان

 

مرحوم آيت اللّه سيد جواد سيد بروجردى (برادر علامه بحرالعلوم ) جد سوّم آيت اللّه العظمى بروجردى بود كه داراى شخصيتى بلند مقام و نافذ در سطح غرب ايران و بروجرد بود و در رسيدگى به امور محتاجين و مستمندان ، جديت فراوان داشت ، وى بسال 1242 ه‍‍ق در بروجرد وفات كرد و قبرش در همانجا مزار معروف مؤ منين است .
از آيت اللّه بروجردى (قدس سره ) نقل شده است : ((...در ايّام اقامتم در بروجرد، شبى در خواب ديدم به خانه اى وارد شدم ، گفتند رسول اكرم (ص ) آنجا تشريف دارند، به آنجا وارد شدم و به حاضران سلام كردم و در آخر مجلس نشسته ، و بزرگان سلسله علماء و زهاد در كنار ايشان به ترتيب (ص ) نشسته اند، و مقدم بر نزديكتر از همه به رسول اكرم (ص )
سيد جواد نشسته بود فكر فرو رفتم كه در ميان نشسته گان كسانى هستند كه آقاى سيد جواد، هم عالمتر هستند و هم زاهدتر مى باشند، بنابر اين چرا سيد جواد از همه آنها نزديكتر به رسول خدا (ص ) است ؟! در اين فكر بودم كه رسول اكرم (ص ) با عبارتى به اين مضمون فرمودند: ((سيّد جواد در رسيدگى به كار مردم و جواب مثبت دادن به نيازمندان از همه كوشاتر بود!))

 

ارزش احترام به پدر و مادر

يكى از اصحاب امام صادق (ع ) بنام ((عمار بن حيان )) مى گويد: فرزندم اسماعيل نام دارد و نسبت به من خوش رفتارى مى كند، به حضور امام صادق (ع ) رفتم ، گفتم : ((پسرم ، اسماعيل نسبت به من خوش رفتار است )).
فرمود: من او (اسماعيل پسرت ) را دوست داشتم ، اينك (بخاطر اينكه نسبت به پدر، خوش رفتارى مى كند) دوستى من نسبت به او، بيشتر شد
.
سپس فرمود: خواهر رضاعى رسول خدا (ص )، نزد آن حضرت آمد، پيامبر (ص ) وقتى كه او را ديد، بسيار شاد شد، و روپوش خود را، به زمين ، گسترد، و او را روى آن نشانيد، سپس به او رو كرد، و در حالى كه لبخند بر لب داشت با او گفتگو كرد، و احترام شايانى به او كرد، تا او برخاست و رفت . سپس برادر رضاعى آن حضرت آمد، نسبت به او نيز احترام كرد، ولى نه آن گونه كه احترام به خواهر رضاعى خود نمود
.
شخصى از آن حضرت پرسيد: ((چرا آن گونه كه خواهر رضاعى خود را احترام كردى ، به برادر رضاعى خود، آن گونه احترام نكردى ؟!))
.
پيامبر در پاسخ فرمود: لانها كانت ابر بوالديها منه : ((زيرا آن خواهر، بيش از آن برادر، به پدر و مادر، نيكى مى كند)) (اصول كافى ج 2 ص 161
).
به اين ترتيب ، پيامبر مهربان (ص ) به ما آموخت ، كه هر كس به پدر و مادر بيشتر احترام كند، در پيشگاه خدا ارجمندتر است ، و من او را بيشتر دوست دارم ، و امام صادق (ع ) نيز به پيروى از پيامبر (ص )، به ((ابن حيان )) فرمود: ((بر دوستيم نسبت به فرزندت ، به اين خاطر افزودى )).

خداى مهربانتر از خودت

اصبغ بن نباته (يكى از ياران مخلص على عليه السّلام ) گويد: در خانه على عليه السّلام مشغول دعا بودم ، پس از مدتى ، على عليه السّلام از منزل بيرون آمد، مرا كه ديد فرمود: چه مى كنى ؟ عرض كردم : ((دعا مى كنم )) فرمود: هرگاه مى خواهى دعا كنى بگو: الحمدللّه على ما كان و الحمدللّه على كل حال (سپاس خداوند را بر آنچه كه گذشت و سپاس او را بر هر حال ) سپس ‍ دست راستش را بر شانه چپ من گذاشت و فرمود: اى اصبغ ! لئن ثبتت قدمك ، و تمت ولايتك ، و انبسطت يدك فاللّه ارحم من نفسك .
ترجمه :
((اگر در راه دين ، ثابت قدم بودى ، و ولايت تو كامل شد (يعنى امامت رهبران حق را قبول كردى و آنها را دوست داشتى و دستت را گشودى و كمك به تهيدستان نمودى ) آنگاه خداوند از خودت ، به تو مهربانتر است )).

كنترل خشم ، و اخلاق نيك

روزى يكى از بستگان امام سجاد(ع ) در حضور جمعى ، بر سر موضوعى بر امام سجاد(ع ) سخنان نامناسب گفت .
امام سجاد(ع ) سكوت كرد، سپس آن شخص رفت ، امام سجاد(ع ) به حاضران فرمود: (( آنچه را اين مرد گفت ، شنيديد، و من دوست دارم كه همراه من بياييد و نزد او برويم ، تا جواب او را بدهم و شما بشنويد)).
حاضران ، موافقت كردند، امام سجامد(ع ) با آنها رهسپار شدند، در راه مكرر مى فرمود و الكاظمين الغيظ (از صفات پرهى زكاران فرو بردن خشم است ) (آل عمران 134).
حاضران فهميدند كه آن حضرت ، پاسخ درشت به او نخواهد داد، همچنان با آنحضرت حركت كردند تا به منزل آن مرد بدگو رسيدند، او را صدا زدند، او از خانه خارج گرديد، امام سجاد(ع ) به او فرمود: ((اى برادر! اگر آنچه به من نسبت دادى در من هست ، از درگاه خدا، طلب آمرزش مى كنم ، و اگر در من نيست ، از خدا مى خواهم كه تو را ببخشد)).
آن مرد، سخت تحت تاءثير بزرگوارى امام قرار گرفت ، و به پيش آمد و بين دو چشم امام را بوسى د و عرض كرد: (( بلكه من سخنى به تو گفتم كه در تو نبود، ومن سزاوار به آن سخن هستم ))
به اين ترتيب امام سجاد(ع ) درس بردبارى و حفظ رابطه خوى شاوندى و كنترل خشم را به ما آموخت.

كمك به مستمندان

محمد پسر عجلان مى گويد:
خدمت امام صادق عليه السلام بودم ، كه يكى از شيعيان وارد شد و سلام كرد، حضرت از او پرسيد:
برادرانت در چه حالى بودند؟
او در پاسخ ، آنان را ستود و گفت :
مردمان خوب و شايسته اى هستند.
امام عليه السلام فرمود:
رفت و آمد ثروتمندانشان با فقرا و احوال پرسى ايشان از همديگر چگونه بود؟
مرد گفت :
ارتباطشان اندك است (روابط گرمى ندارند) و زياد احوال يكديگر را جويا نمى شوند.
امام عليه السلام پرسيد:
انفاق و دستگيرى ثروتمندان با تهيدستان چگونه بود؟
مرد جواب داد:
شما از اخلاق و صفاتى مى پرسيد كه در ميان مردم كمياب است .
امام عليه السلام فرمودند:
بنابراين آنان چگونه خود را شيعه مى نامند!
شعيه حقيقى كسى است كه در راه كمك و يارى مستمندان گام بردارد و آنان را در مهر و محبت كردن فراموش نكند.

احترام به شخصيت و خريد آزادگان

 

مردى خدمت على عليه السلام آمد و عرض كرد:
يا اميرالمؤمنين من حاجتى دارم .
فرمود:
حاجتت را روى زمين بنويس ! زيرا كه من گرفتارى تو را آشكارا در چهره تو مى بينم (لازم نيست با زبان بيان كنى ) مرد روى زمين نوشت .
انا فقير محتاج

من فقيرى نيازمندم .
على عليه السلام به قنبر فرمود:
با دو جامه ارزشمند او را بپوشان .
مرد فقير پس از آن ، با چند بيت شعر از اميرالمؤمنين عليه السلام تشكر نمود. حضرت فرمود:
يكصد دينار نيز به او بدهيد!
بعضى گفتند:
يا اميرالمؤمنين او را ثروتمند كردى !
على عليه السلام فرمود:
من از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:
مردم را در جايگاه خود قرار دهيد و به شخصيتشان احترام بگذاريد. آنگاه فرمود:
من براستى تعجب مى كنم از بعضى مردم ، آنان بردگان را با پول مى خرند ولى آزادگان را با نيكى هاى خود نمى خرند. (نيكى ها انسان را برده و بنده مى كند.)

 

يكصد رحمت ميان دو انگشتان

اسحاق بن عمار مى گويد:
من در كوفه ثروتمند شده بودم . از برادران دينى بسيار نزد من مى آمدند ترسيدم در ميان مردم شرمنده شوم به غلام خود دستور دادم هرگاه يكى از برادران دينى آمد و مرا خواست بگو ايشان اينجا نيست .
در همان سال به مكه رفتم . خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم و سلام كردم حضرت با سنگينى و گرفته خاطر، جواب سلام داد.
گفتم :
فدايت شوم ! چرا از من روى گردانى و به من كم لطف هستيد؟
فرمود:
به خاطر اين كه شما روش خود را نسبت به مؤمنان تغيير داده ايد.
گفتم :
فدايت گردم ! از اين كه زياد مشهور شوم ، ترسيدم و چنين كارى كردم . خدا مى داند به آنها شديدا علاقمندم .
حضرت فرمود:
اى اسحاق ! از زيادى مؤمنان هرگز ناراحت نباش ! زيرا هرگاه دو نفر مؤمن با يكديگر ملاقات كرده و دست بدهند. خداوند يكصد رحمت در ميان دو انگشتانشان قرار مى دهد كه نود و نه رحمت از آن مخصوص كسى است كه برادر دينى خود را بيشتر دوست مى دارد و هر كدام نسبت به رفيقش بيشتر محبت كند او بيشتر مورد توجه الهى قرار مى گيرد.
هرگاه براى رضاى خدا همديگر را به آغوش گيرند رحمت خداوند آنان را مى پوشاند و به آنان گفته مى شود:
شما آمرزيده شديد، بار ديگر همديگر را به آغوش بگيريد.
هرگاه خواستند صحبت كنند، فرشتگان به يكديگر گويند از اين دو نفر دور شويم شايد راز دلى دارند و خداوند نمى خواهد از راز دل آنها باخبر شويم .
اسحاق مى گويد:
عرض كردم ممكن است آن دو فرشته نويسنده اعمال فاصله بگيرند و در نتيجه سخنان ما را نشنوند و ننويسند. با اين كه خداوند مى فرمايد:
(ما يلفظ من قول الا الديه رقيب و عتيد)
انسان سخن نمى گويد مگر اين كه دو ملك رقيب و عتيد براى ضبط گفتارشان آماده هستند.
حضرت صادق عليه السلام با شنيدن اين سخن آهى كشيد و به شدت گريست به طورى كه اشك ديدگانش محاسن آن حضرت را تر نمود و فرمود:
اى اسحاق ! اگر آن دو فرشته نشنوند و ننويسند، خداوند آگاه بر گفتار ماست .
اى اسحاق ! از خدا بترس ! آنچنان كه او را مى بينى و اگر تو او را نمى بينى ، او تو را مى بيند و اگر شك كنى در اينكه او تو را نمى بيند كافر شده اى و اگر يقين داشته باشى خداوند تو را مى بيند باز مرتكب گناه شوى در چنين صورت او را پست ترين بينندگان قرار داده اى كه حيا نمى كنى

 

كنترل زبان

 

شخصى محضر پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) مشرف شد. حضرت به او فرمود: آيا مى خواهى تو را به كارى راهنمايى كنم كه به وسيله آن داخل بهشت شوى ؟
مرد پاسخ داد: مى خواهم يا رسول الله !
حضرت فرمود: از آن چه خداوند به تو داده است انفاق كن و به ديگران بده !
مرد: اگر خود نيازمندتر از ديگران باشم ، چه كنم ؟
فرمود: مظلوم را يارى كن !
مرد: اگر خودم ناتوان تر از او باشم ، چه كنم ؟
فرمود: نادانى را راهنمايى كن !
مرد: اگر خودم نادان تر از او باشم ، چه كنم ؟
فرمود: در اين صورت زبانت را جز در موارد خير نگهدار! سپس رسول خدا فرمود:
آيا خوشحال نمى شوى كه يكى از اين صفات را داشته باشى و به بهشت داخلت نمايند؟

 

عشق سوزان

 

 

مرد سياه چهره اى به حضور على عليه السلام رسيد عرض كرد:
يا اميرالمؤ منين من دزدى كرده ام مرا پاك كن ! حدى بر من جارى ساز!
پس از آن كه سه بار اقرار به دزدى كرد، امام عليه السلام چهار انگشت دست راست او را قطع نمود. از محضر على عليه السلام بيرون آمد و به سوى خانه خود رهسپار گرديد با اين كه ضربه سختى خورده بود در بين راه با شور شوق خاص فرياد مى زد:
دستم را اميرالمؤ منين ، پيشواى پرهيزگاران و سفيدرويان ، آن كه رهبر دين و آقاى جانشينان است ، قطع كرد.
مردم از هر طرف اطرافش را گرفته بودند، او همچنان در مدح على سخن مى گفت .
امام حسن و امام حسين از گفتار مرد با خبر شدند آمدند او را مورد محبت قرار دادند، سپس محضر پدر گراميشان رسيدند و عرض كردند:
پدر جان ! ما در بين راه مرد سياه چهره اى كه دستش را بريده بودى ، ديديم تو را مدح مى كرد.
امام عليه السلام دستور داد او را به حضورش آوردند. حضرت به وى عنايت نمود و فرمود:
من دست تو را قطع كردم ، تو مرا مدح و تعريف مى كنى ؟
عرض كرد:
يا اميرالمؤ منين ! عشق با گوشت و پوست و استخوانم آميخته است ، اگر پيكرم را قطعه قطعه كنند، عشق و محبت شما از دلم يك لحظه بيرون نمى رود. شما با اجراى حكم الهى پاكم نمودى .
امام عليه السلام درباره او دعا كرد، آنگاه انگشتان بريده اش را بجايشان گذاشت ، انگشتان پيوند خورد و مانند اول سالم شد.

 

امام كاظم عليه السلام عابدترين انسان

 

حضرت موسى بن جعفر عابدترين ، دانشمندترين ، سخاوتمندترين و گرامى ترين انسان در زمان خود بشمار مى رفت . امام عليه السلام نمازهاى مستحبى شبانه را هميشه مى خواند و آن را به نماز صبح وصل مى كرد سپس ‍ تا طلوع آفتاب مشغول تعقيبات مى شد آنگاه پيشانى بسجده مى گذاشت ، تا هنگام ظهر سر از سجده برنمى داشت

همواره چنين دعا مى نمود:

اللهم انى اساءلك الراحة عند الموت و العفو عند الحساب

و اين دعا را تكرار مى كرد.
يكى از دعايش اين بود: ((عظم الذنب من عبدك فليحسن العفور من عندك )) گناه از بنده ات بزرگ شد پس عفوت نيكو است .
چنان از ترس خدا مى گريست كه محاسنش از اشك ديدگان تر مى شد. از همه مردم بيشتر به خانواده و خويشانش رسيدگى مى كرد. شبها با زنبيلهايى كه محتوى طلا، نقره ، آرد و خرما بود، به سراغ فقراى مدينه مى رفت و به ايشان مى داد در عين حال نمى فهميدند چه كسى به آنها كمك مى كند

 

بخشش امام حسين عليه السلام

مردى از انصار محضر امام حسين عليه السلام رسيد، خواست نياز خود را مطرح كند، امام فرمود:
برادر انصارى آبرويت را از درخواست بخشش با زبانت نگهدار! هر چه مى خواهى در نامه اى بنويس و بياور كه من به خواست خداوند بقدرى به تو خواهم داد كه تو را خوشحال كند.
آن مرد نوشت .
يا ابا عبدالله ! فلان شخص پانصد دينار از من طلبكار است و به من فشار آورده و من اكنون امكان پرداخت ندارم . خواهش مى كنم با او صحبت كن كه به من مهلت دهد تا روزى كه وضع ماليم بهتر شود.
امام عليه السلام پس از خواندن نامه داخل منزل شد و كيسه اى همراه خود آورد كه هزار دينار در آن بود به او داد و فرمود:
پانصد دينار آن را به قرضت بده و پانصد دينار آن را خرج زندگيت كن !
سپس فرمود:
حاجت خود را جز به سه نفر مگو؛
1)
آدم ديندار. 2) با مروت . 3) آبرودار.
چون شخص ديندار به خاطر دينداريش به تو كمك خواهد كرد.
انسان با مروت از مروتش حيا كرده به تو كمك خواهد نمود.
و انسان آبرودار مى فهمد كه تو آبرويت را در راه اين حاجتت گذارده اى و بدون جهت اين كار را نكرده اى ، حتما مشكلى برايت پيش آمده است از اينرو آبرويت را حفظ نموده و حاجت تو را بر مى آورد

 

 

خدمت پدر از ديدگاه امام زمان عج

 

مرد كارگرى (در نجف اشرف ) بود كه پدر پيرى داشت ، در خدمت گذارى او هيچ گونه كوتاهى نمى كرد، تا آنجا كه آفتابه مستراح پدرش را خود مى برد و منتظر مى ماند تا خارج شود و او را به منزل برساند.
او هميشه در خدمت پدر بود، جز شبهاى چهارشنبه كه به مسجد سهله مى رفت و در آن شبها به خاطر اعمال مسجد سهله و شب زنده دارى در مسجد نمى توانست در خدمت پدر باشد. ولى پس از مدتى ترك كرد و به مسجد سهله نرفت .
از او پرسيدند: چرا رفتن به مسجد سهله را ترك نمودى ؟
در پاسخ گفت :
چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم ، آخرين شب چهارشنبه بود، نتوانستم بعد از ظهر زود حركت كنم ، نزديكى هاى غروب به راه افتادم ، مختصر راه رفته بودم ، شب شد و من تنها به راه خود ادامه دادم . يك سوم راه مانده بود و هوا هم بسيار تاريك بود. ناگاه عربى را ديدم در حالى كه بر اسب سوار است به سوى من مى آيد، با خود گفتم : اين مرد راهزن است ، حتما مرا برهنه مى كند، همين كه به من رسيد با زبان عربى شروع به صحبت نمود و گفت :
كجا مى روى ؟
گفتم :مسجد سهله مى روم .
فرمود: همراه تو چيز خوردنى هست ؟
گفتم : نه .
فرمود: دست خود را در جيب كن !
گفتم : در جيبم چيزى نيست .
بار ديگر با تندى اين سخن را تكرار كرد.
من دست خود را در جيب كردم ، ديدم مقدارى كشمش توى جيبم هست كه براى بچه ها خريده بودم و در خاطرم نبود.
آنگاه فرمود:
اوصيك بالعود: پدر پيرت را به تو سفارش مى كنم . (عرب بيابانى پدر پير را عود مى گويد.)
اين جمله را سه بار تكرار كرد.
سپس از نظرم ناپديد شد، فهميدم او حضرت مهدى است و راضى نيست خدمت پدرم را حتى در شبهاى چهارشنبه نيز ترك بنمايم . از اين جهت ديگر به مسجد سهله نرفتم و آن عبادتها را ترك نمودم .

 

على عليه السلام مظهر عدالت

 

پس از شهادت اميرالمؤ منين عليه السلام ((سوده )) دختر ((عماره )) براى شكايت از فرماندار ظالمى كه معاويه بر آنها گماشته بود، پيش معاويه رفت .
سوده در جنگ صفين همراه لشكر على عليه السلام بود و مردم را بر ضد سپاه معاويه مى شورانيد.
معاويه كه او را شناخت به شكايتش گوش نداد و او را سرزنش نمود و گفت :
فراموش كرده اى در جنگ صفين لشكر على را عليه ما تهييج مى كردى ؟ اكنون سخن تو چيست ؟
سوده گفت :
خداوند در مورد ما از تو بازخواست خواهد كرد، نسبت به حقوقى كه لازم است آنها را مراعات كنى . پيوسته افرادى از جانب تو بر ما حكومت مى كنند، ستم روا مى دارند و با قهر و غضب به ما ظلم مى كنند و همانند خوشه گندم ما را درو كرده ، اسفندگونه نابودمان مى كنند، ما را به ذلت و خوارى كشانده و خونابه مرگ بر ما مى چشانند.
اين بسربن ارطاة است كه از طرف تو بر ما حكومت مى كند، مردان ما را كشت و اموالمان را به يغما برد. اگر اطاعت تو را ملاحظه نمى كرديم ، مى توانستيم به خوبى جلويش را بگيريم و زير بار ظلمش نرويم . اينك اگر او را بركنار كنى سپاسگزار خواهيم بود وگرنه ، با تو دشمنى خواهيم كرد.
معاويه گفت :
مرا با قدرت قبيله ات تهديد مى كنى ؟ فرمان مى دهم تو را بر شتر چموش ‍ سوار كنند و پيش بسربن ارطاة بازگردانند تا او هر چه تصميم گرفت درباره تو انجام دهد.
سوده كمى سر به زير انداخت آنگاه سر برداشت و اين دو سطر شعر را خواند:
درود خداوند بر آن پيكر باد كه وقتى در دل خاك جاى گرفت عدالت نيز با او دفن شد.
آن پيكرى كه با حق هم پيمان بود، جز با عدالت حكومت نمى كرد و با ايمان و حقيقت پيوند ناگسستنى داشت .
معاويه پرسيد:
منظورت كيست ؟
سوده پاسخ داد:
به خدا سوگند! منظورم اميرالمؤ منين على عليه السلام است . آنگاه خاطره اى از حكومت و عدالت على عليه السلام را چنين نقل كرد:
در زمان حكومت على عليه السلام يكى از ماموران براى جمع آورى صدقات آمده بود، به ما ستم كرد، شكايت او را پيش على عليه السلام برديم وقتى رسيديم كه براى نماز ايستاده بود. همين كه چشمش به من افتاد، دست از نماز برداشت با خوش رويى و مهر و محبت فراوان به من توجه نموده ، فرمود:
كارى داشتى ؟
عرض كردم : آرى !
سپس ستم ماءمور را شرح دادم . به محض اين كه سخنانم را شنيد شروع به گريه كرد، قطرات اشك از چشمان على عليه السلام فرو ريخت و بر گونه هايش جارى شد و گفت :
((اللهم انت الشاهد على و عليهم انى لم آمر هم بظلم خلقك و لا بترك حقك )):
پروردگار! تو گواهى من هيچگاه نگفته ام اين ماءموران بر مردم ستم كنند و حق تو را رها نمايند.
فورى پاره پوستى برداشت نوشت :
براى شما دليل و برهانى آمد. شما بايد در معاملات ، پيمانه و ترازو را، درست و كامل كنيد، از اموال مردم كم نكنيد، در روى زمين فساد ننماييد و پس از اصلاح آن ...
همين كه نامه مرا خواندى اموالى كه دستور جمع آورى آن را داده ام هر چه تاكنون گرفته اى نگهدار تا كسى را كه مى فرستم از تو تحويل بگيرد. والسلام .
نامه را به من داد به آن شخص رسانيدم و با همان دستور از سمت خود بر كنار شد.
معاويه گفت : خواسته اين زن هر چه هست برايش بنوسيد و او را بار رضايت به وطن خود بازگردانيد.

 

ماجراى مشك عسل

 

پس از شهادت على عليه السلام برادرش عقيل وارد دربار معاويه شد، معاويه از عقيل داستان آهن گداخته را پرسيد، عقيل از يادآورى برادرى مانند على عليه السلام قطره هاى اشك از ديده فرو ريخت ، سپس ‍ گفت :
معاويه ! نخست داستان ديگرى از برادرم على نقل مى كنم آنگاه از آنچه پرسيدى سخن مى گويم .
روزى مهمانى به امام حسين عليه السلام وارد شد. حضرت براى پذيرايى او يك درهم وام گرفت . چون خورشتى نداشت از خادمشان ، قنبر، خواست يكى از مشك هاى عسل را كه از يمن آورده بودند باز كند، قنبر اطاعت كرد، حسين عليه السلام يك ظرف عسل از آن برداشت و مهمانش را با نان و عسل پذيرايى نمود.
هنگامى كه على عليه السلام خواست عسل را ميان مسلمانان تقسيم كند، ديد دهانه مشك باز شده است . فرمود:
-
قنبر! دهانه اين مشك عسل باز شده و به آن دست خورده است .
قنبر عرض كرد:
بلى ، درست است . سپس جريان حسين عليه السلام را بيان نمود.
امام سخت خشمگين شد، دستور داد حسين را آوردند شلاق را بلند كرد او را بزند حسين عليه السلام عرض كرد:
به حق عمويم جعفر از من بگذر! هرگاه امام را به حق برادرش جعفر طيار قسم مى دادند غضبش فرو مى نشست . امام آرام گرفت و فرزندش حسين را بخشيد.
سپس فرمود:
چرا پيش از آن كه عسل ميان مسلمانان تقسيم گردد به آن دست زدى ؟
عرض كرد:
پدر جان ! ما در آن سهمى داريم ، من به عنوان قرض برداشتم وقتى كه سهم ما را داديد قرضم را ادا مى كنم .
حضرت فرمود:
فرزندم ! اگر چه تو هم سهمى در آن داريد ولى نبايد قبل از آن كه حق مسلمانان داده شود از آن بردارى .
آنگاه فرمود:
اگر نديده بودم پيغمبر خدا دندانهاى پيشين تو را مى بوسيد به خاطر پيش دستى از مسلمانان تو را كتك زده ، شكنجه مى كردم . پس از آن يك درهم به قنبر داد تا با آن از بهترين عسل خريده به جاى آن بگذارد.
عقيل مى گويد:
گو اين كه دست على را مى بينم دهانه مشك عسل را باز كرده و قنبر عسل خريدارى شده را در آن مى ريزد. سپس دهانه مشك را جمع كرد و بست و با حال گريه عرض كرد:
((اللهم اغفر لحسين فانه لم يعلم )):
بار خدايا! حسين را ببخش و از تقصيرات وى در گذر كه توجه نداشت
معاويه گفت :
سخن از فضايل شخصى گفتى كه كسى توان انكار آن را ندارد. خداوند رحمت كند ابوالحسن را حقا بر گذشتگان سبقت گرفت و آيندگان نيز ناتوانند مانند او عمل كنند.
اكنون داستان آهن گداخته را بگو!

 

دعا با زبان پاك

 

در بنى اسرائيل مردى بود اولادى نداشت . خيلى مايل بود خداوند به او فرزندى عنايت كند. سى سال دعا كرد به نتيجه نرسيد وقتى كه ديد خداوند دعاى او را مستجاب نمى كند، گفت : خدايا! دور از منى ، دعايم را نمى شنوى ؟ يا نزديك به منى ولى دعايم را مستجاب نمى كنى ؟
كسى به خوابش آمد و به او گفت :
سى سال خدا را با زبان بد و هرزه قلب سركش و ناپاك و نيت نادرست خواندى دعايت مستجاب نشد، اينك زبانت را از گناه بازدار و قلبت را از آلودگى پاك كن ! با نيت راست دعا كن ! تا دعايت مستجاب گردد.
مرد از خواب بيدار شد و به دستورات او عمل كرد با زبان و دل پاك خدا را خواند، خداوند هم دعايش را مستجاب نمود، خواسته او برآورده شد و خداوند به او فرزندى عنايت كرد

 

رفتار با زيردستان

 

على عليه السلام با غلامش ، قنبر، براى خريد پيراهن وارد بازار كوفه شد، به مرد پيراهن فروش فرمود:
دو پيراهن لازم دارم .
مرد عرض كرد:
يا اميرالمؤمنين ! هر نوع پيراهنى بخواهى ، من دارم .
همين كه حضرت فهميد اين شخص ، او را مى شناسد از او گذشت ، به جوان لباس فروش ديگرى رسيد كه سرگرم خريد و فروش بود، از او دو پيراهن ، يكى را به سه درهم و ديگرى را به دو درهم خريد.
سپس به قنبر فرمود:
پيراهن سه درهمى را تو بپوش !
قنبر عرض كرد:
سرور من ! پيراهن سه درهمى بر اندام شما سزاوارتر است زيرا شما به منبر مى رويد و مردم را موعظه مى كنيد. لباس وزين بر اندام خطيب زيباتر است .
حضرت فرمود:
قنبر! تو جوانى و جوان شكوه و آراستگى مى طلبد. از طرفى من از پروردگارم حيا مى كنم كه خود را بر تو در لباس برترى دهم ، زيرا از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود:
(( البسوهم مما تلبسون و اطعموهم مما تاءكلون

از آنچه مى پوشيد به آنها (غلامان خدمتگزاران ) بپوشانيد و از آنچه مى خوريد به آنان بخورانيد .
على عليه السلام پيراهن را پوشيد آستين آن از دستش بلندتر آمد، مقدار زيادى را پاره كرد و دستور داد كلاه براى نيازمندان درست كنند.
جوان عرض كرد:
اجازه فرماييد سر آستين پاره را بدوزم .
امام عليه السلام فرمود:
بگذار همچنان بماند، گذشت عمر سريعتر از آراستن لباس است .
على عليه السلام پولها را داد و حركت نمود. كمى فاصله گرفته بود كه صاحب مغازه آمد. پس از آنكه متوجه شد پسرش پيراهن ها را به قيمت زياد فروخته است ، خود را به حضرت رسانيد، عذر خواست و گفت :
يا اميرالمؤمنين ! پسرم شما را نشناخته و پيراهن ها را به قيمت زياد به شما فروخته است . اينك تقاضا دارم اين دو درهم زيادى را پس ‍ بگيريد.
حضرت فرمود:
من و پسرت در قيمت پيراهن ها به اندازه كافى صحبت كرديم و كم و زياد نموديم و هر دو راضى شديم . بنابراين معامله به رضايت طرفين انجام گرفته است ، هرگز دو درهم را نخواهم گرفت

 

اخلاق بزرگوارانه امام باقر عليه السلام

 

روزى يك نفر نصرانى به امام باقر عليه السلام جسارت كرد و گفت :
انت بقر؟ تو گاو هستى ؟
حضرت در جواب فرمود:
انا باقر.
اسم من باقر است .
نصرانى گفت :
تو پسر زنى آشپز هستى .
امام فرمود:
آشپزى شغل مادرم است .
نصرانى : تو پسر كنيز سياهرنگ و بدزبان هستى .
امام باقر: اگر اين لقبهايى كه به مادرم دادى راست است خدا او را بيامرزد. و اگر دروغ است خدا تو را بيامرزد.
نصرانى وقتى اين اخلاق بزرگوارانه را از آن حضرت ديد تحت تاءثير قرار گرفت و مسلمان شد.

 

 

كيفر كمترين بى احترامى به پدر

 

يوسف عليه السلام پس از مشكلات زياد فرمانرواى مصر شد. پدرش ‍ يعقوب سالها با رنج و مشقت ، دورى و فراق يوسف را تحمل كرده و توان جسمى را از دست داده بود. هنگامى كه باخبر شد يوسف ، زمامدار كشور مصر است ، شاد و خرم با يك كاروان به سوى مصر حركت كرد، يوسف نيز با شوكت و جلالى در حالى كه سوار بر مركب بود، به استقبال پدر از مصر بيرون آمد. همين كه چشمش به پدر رنج كشيده افتاد، مى خواست پياده شود، شكوه سلطنت سبب شد كه به احترام پدر پياده نشد و كمى بى احترامى در حق پدر كرد.
پس از پايان مراسم ديدار، جبرئيل از جانب خداوند نزد يوسف آمد و گفت :
يوسف ! چرا به احترام پدر پياده نشدى ؟ اينك دستت را باز كن ! وقتى يوسف دستش را گشود ناگاه نورى از ميان انگشتانش برخاست و به سوى آسمان رفت .
يوسف پرسيد:
اين چه نورى است كه از دستم خارج گرديد؟
جبرييل پاسخ داد:
اين نور نبوت بود كه از نسل تو، به خاطر كيفر پياده نشدن براى پدر پيرت (يعقوب ) خارج گرديد و ديگر از نسل تو پيغمبر نخواهد بود.

 

 

 

 

بوى بهشت

 

يكى از خدمت گزاران امام صادق عليه السلام به نام سالمه مى گويد:
حضرت وقت احتضار (از شدت اثر سمى كه به او داده بودند) بى هوش ‍ بود، هنگامى كه به هوش آمد، فرمود:
به حسن افطس هفتاد دينار بدهيد و به فلانى اين مقدار و به ديگرى فلان مقدار.
عرض كردم : به كسى اين همه پول مى دهيد كه شمشير كشيد و قصد كشتن شما را داشت ؟
در پاسخ فرمود: آيا مايل نيستى من از كسانى باشم كه خداوند درباره آنها مى فرمايد:
((والذين يصلون ما امر الله به ان يوصل و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب ))

آرى ! اى سالمه ! خداوند بهشت را آفريد و بويش را خوب و مطبوع قرار داد و بوى دل انگيز بهشت از مسافت دو هزار سال به مشام مى رسد و همين بوى خوش به مشام دو دسته نمى رسد: عاق پدر و مادر و قاطع صله ارحام

 

بكر پسر صالح مى گويد:
من دامادى داشتم به امام جواد عليه السلام نامه اى نوشت و در آن اظهار داشت كه پدرم دشمن اهل بيت است و عقيده فاسد دارد، با من هم بدرفتارى مى كند و خيلى اذيتم مى نمايد.
سرورم ! نخست از تو مى خواهم براى من دعا كنى ! ضمنا نظر تو در اين باره چيست ؟ آيا عليه او افشاگرى كنم و عقيده فاسد و رفتار زشت او را براى ديگران بيان كنم ؟ يا با او مدارا نموده و خوش رفتار باشم ؟
امام جواد عليه السلام در پاسخ نوشت :
مضمون نامه تو و آنچه كه راجع به پدر خود نوشته بودى فهميدم ، البته به خواست خداوند من از دعاى خير تو غفلت نمى كنم اما اين را هم بدان مدارا و خوش رفتارى براى تو، بهتر از افشاگرى و پرده درى است و نيز بدان با هر سختى ، آسانى است . شكيبا باش و عاقبت نيكو اختصاص به پرهيزگاران دارد. خداوند تو را در دوستى اهل بيت ثابت قدم بدارد! ما و شما در پناه خداوند هستيم و پروردگار نيز پناهندگان خود را نگهدارى مى كند.
بكر مى گويد:
پس از آن خداوند قلب پدر دامادم را چنان دگرگون ساخت كه دوستدار اهل بيت شد و به پسرش هم محبت نمود.

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 22:55  توسط وحید   | 

آثار مثبت و منفى محبت

در روابط انسانى، عشق و علاقه، هم آثار نيك و جهات مثبت داردو هم اگر بى حساب و بى معيار و خارج از كنترل باشد، پيامدهاى سوءخواهد داشت.

به همان اندازه كه دوست داشتن و عشق ورزيدن، در انسان دوستدار، كشش و اميد و دلگرمى ايجاد مى كند، او را به همرنگى وهمسانى با محبوب و اطاعت از معشوق مى كشاند و عاشق را به فداكارى، گذشت و ايثار در راه محبوب مى كشاند، گاهى هم حقايق رابر انسان پوشيده مى سازد و عيب ها را كتمان مى كند و نقاط ضعف را به نقاط قوت تبديل مى نمايد و زشت را زيبا جلوه مى دهد و اين، ازعوارض سوء «افراط در محبت» است.

به تعبير حضرت رسول(ص): «حب الشئ يعمى و يصم»; (1) علاقه به چيزى انسان را كور و كر مىكند.

و به فرموده حضرت امير(ع): «من عشق شيئا اعشى بصره و اعمىقلبه ...»; (2) كسى كه به چيزى عاشق و شيفته شود، اين محبت، چشم صورت و چشم دل او را نابينا مى سازد، پس او با چشمى ناسالم مى نگرد و با گوشى ناشنوا مى شنود و خواسته ها و تمنيات، عقل او را ازهم مى گسلد و دنيا، دلش را مىميراند ...

محبت، گاهى در داورى انسان نسبت به ديگران هم اثر مى گذارد ومحبت را به داورى ناحق مى كشاند. علاقه، در نپذيرفتن نقد و انتقاد هم مؤثر است. اگر شما دوستدار كسى باشيد، اغلب حاضر نيستيد در باره او انتقاد و عيب جويى بشنويد.

محبت، بعضى محبوب ها را مغرور مى سازد. برخى ظرفيت آن راندارند كه طرف محبت قرار بگيرند و گرفتار عجب مىشوند. بعضى كودكان اگر محبت زيادى ببينند، لوس و پرتوقع و دشوار و خود پسند مىگردند. به هر حال، اينها عوارض نيك و بد محبت است كه نبايد ازنظر دور بماند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 14:22  توسط وحید   | 

ابراز علاقه

انچه بيشتر به جنبه معاشرتى مربوط مى شود، آشكار كردن محبتو علاقه به ديگران است. اگر كسى را دوست داريد، چه از دوستان وبرادران ايمانى، يا نسبت به فرزندان و همسر و ... اين محبت را بر زبانآوريد و آن را ابراز كنيد، تا محبتها افزوده شود و دوستيها تداوم واستمرار يابد.

انسان علاقه دارد كه مورد علاقه و محبت ديگران باشد. اگر آن دوستداران، محبت خود را آشكار كنند، محبوب هم به محب ان علاقه مند مى شود و اين محبت دو جانبه، زندگيها را از صفا و صميميت بيشترى برخوردار مى سازد. ما اگر بدانيم كه خدا دوستمان دارد، ما هم خدا را بيشتر دوست خواهيم داشت. اگر بدانيم و بفهميم كه رسول خدا(ص) و اهل بيت(ع) به ما شيعيان عنايت و محبت دارند و اين علاقه را بارها نشان داده و اظهار كرده اند، محبت عترت در دل ما بيشترخواهد شد.

اينكه خداوند بارها در قرآن كريم، محبت خويش را ابراز كرده ودر آياتى كه «ان الله يحب الذين ...» دارد، مى فرمايد كه دوستدار پاكان،توبه كنندگان، پاكى جويان، نيكوكاران، متقين، متوكلين، صابران، اهل قسط و عدل است. و در جايى از كسانى ياد مى كند كه هم خدا آنان رادوست دارد و هم آنان به خدا علاقه دارند (يحبهم و يحبونه) (3) توجه بهاين نكته، «حب خدا» را در دلها شعله ور مى سازد. وقتى ائمه معصومين(ع) محبت هاى خويش را نسبت به هوادارانشان ابراز مى كنند،متقابلا اين اظهار عشق، عشق مى آفريند.

از حضرت على(ع) مى پرسند: يا على! چگونه ايد؟ مى فرمايد:دوستدار دوستانمان و دشمن دشمنانمان هستم: «اصبحت محبا لمحبنا ومبغضا لمن يبغضنا». (4) آيا اگر بدانيم كه مولاى متقيان به دوستانش علاقه دارد، نخواهيم كوشيد كه گوهر عشق او را در سينه داشته باشيم؟!

آنچه روابط دوستانه را نيرومندتر مىسازد، ابراز علاقه است.ممكن است شما به كسى علاقه و ارادت داشته باشيد، ولى به دليل تنبلىو بىحالى، يا خجالت و شرم يا به هر علت ديگر هرگز بر زبان نياوريدو به او نگوييد كه دوستش داريد، او از كجا پى به علاقه مندى شما ببرد وبه شما علاقه پيدا كند؟ كليد جلب محبت او، ابراز علاقه خودتان است.اين نكته در دستورالعمل هاى اخلاقى آمده و حتى بابى براى آن گشوده شده است. (5) .

امام صادق(ع) فرمود: «اذا احببت رجلا فاخبره»; (6) اگر به كسى علاقه و محبت داشتى، او را آگاه كن.

در روايت است كه مردى از مسجد گذر كرد، در حالى كه امام باقر(ع) و امام صادق(ع) نيز در مسجد نشسته بودند. يكى از اصحاب امام باقر(ع) گفت: به خدا قسم من اين شخص را دوست مى دارم.امام فرمود: پس به او خبر بده، چرا كه اين خبردادن، هم مودت ودوستى را پايدارتر مى كند، هم در ايجاد الفت، خوب است «الا فاعلمهفانه ابقى للمودة و خير فى الالفة». (7) .

از پيامبر خدا(ص) نيز روايت است كه فرمود:

«اذا احب احدكم صاحبه او اخاه فليعلمه»; (8) .

هر يك از شما دوست يا برادر دينى اش را دوستب دارد، پس به اواعلام كند.

در حديث ديگرى همين مضمون آمده، با اين اضافه كه «فانه اصلحلذات البين»; (9) اين اعلام دوستى، براى اصلاح و آشتى ميان افراد،شايسته تر و مفيدتر است.

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 12:50  توسط وحید   | 

نيروى محبت در اجتماع

نيروى محبت از نظر اجتماعى نيروى عظيم و مؤثرى است . بهترين اجتماعها آن است كه با نيروى محبت اداره شود , محبت زعيم و زمامدار به مردم و محبت و ارادت مردم به زعيم و زمامدار .
علاقه و محبت زمامدار عامل بزرگى است براى ثبات و ادامه حيات حكومت , و تا عامل محبت نباشد رهبر نمى تواند و يا بسيار دشوار است كه اجتماعى را رهبرى كند و مردم را افرادى منضبط و قانونى تربيت كند ولو اينكه عدالت و مساوات را در آن اجتماع برقرار كند . مردم آنگاه قانونى خواهند بود كه از زمامدارشان علاقه ببينند و آن علاقه هاست كه مردم را به پيروى و اطاعت مى كشد .
قرآن خطاب به پيغمبر مى كند كه اى پيغمبر ! نيروى بزرگى را براى نفوذ در مردم و اداره اجتماع در دست دارى :
فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر ( 1 ) .
( به موجب لطف و رحمت الهى , تو برايشان نرم دل شدى كه اگر تندخوى سخت دل بودى از پيرامونت پراكنده مى گشتند . پس , از آنان در گذر و برايشان آمرزش بخواه و در كار با آنان مشورت كن) .
در اينجا علت گرايش مردم به پيغمبر اكرم را علاقه و مهرى دانسته كه نبى اكرم نسبت به آنان مبذول مى داشت . باز دستور مى دهد كه ببخششان و برايشان استغفار كن و با آنان مشورت نما . اينها همه از آثار محبت و دوستى است , همچنانكه رفق و حلم و تحمل , همه از شئون محبت و احسانند .
او به تيغ حلم چندين خلق را
و اخريد از تيغ , چندين حلق را
تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر
بل زصد لشكر , ظفر انگيزتر ( 2 )
و باز قرآن مى فرمايد :
و لا تستوى الحسنة و لا السيئة ادفع بالتى هى أحسن فاذا الذى بينك و بينه عداوة كأنه ولى حميم( 3 )
( نيك و بد يكسان نيست , با اخلاق نكوتر دفع شر كن كه آنگاه آنكه بين تو و او دشمنى است گويا دوستى خويشاوند است) .

ببخش اى پسر كادميزاده صيد
به احسان توان كرد و وحشى به قيد
عدو را به الطاف گردن ببند

كه نتوان بريدن به تيغ اين كمند


اميرالمؤمنين نيز در فرمان خويش به مالك اشتر آنگاه كه او را به زمامدارى مصر منصوب مى كند درباره رفتار با مردم چنين توصيه مى كند :
|
و اشعر قلبك الرحمة للرعية و المحبة لهم , و اللطف بهم . . . فاعطهم من عفوك و صفحك مثل الذى تحب ان يعطيك الله من عفوه و صفحه |( 2 ) .
( احساس مهر و محبت به مردم را و ملاطفت با آنها را در دلت بيدار كن . . . از عفو و گذشت به آنان بهره اى بده همچنانكه دوست دارى خداوند از عفو و گذشتش تو را بهره مند گرداند.
قلب زمامدار , بايستى كانون مهر و محبت باشد نسبت به ملت . قدرت و زور كافى نيست . با قدرت و زور مى توان مردم را گوسفند وار راند ولى نمى توان نيروهاى نهفته آنها را بيدار كرد و به كار انداخت . نه تنها قدرت و زور كافى نيست , عدالت هم اگر خشك اجرا شود كافى نيست , بلكه زمامدار همچون پدرى مهربان بايد قلبا مردم را دوست بدارد و نسبت به آنان مهر بورزد و هم بايد داراى شخصيتى جاذبه دار و ارادت آفرين باشد تا بتواند اراده آنان و همت آنان و نيروهاى عظيم انسانى آنان را در پيشبرد هدف مقدس خود به خدمت بگيرد .

 

1 - سوره آل عمران , آيه 159 .
2 -
مثنوى معنوى .
3 -
سوره فصلت , آيه 34 .
4 -
سعدى , بوستان .
5 -
نهج البلاغه , نامه 53 .

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 11:56  توسط وحید   | 

نقش ابراز علاقه در خانواده

              

نكته هایى كه ياد شد، غير از محيط اجتماعى و روابط انسانى مسلمانان با يكديگر، در محيط خانه و ميان افراد خانواده هم مطرح است. صفاى زندگى به حاكميت عشق و علاقه بر محيط زندگى ومعاشرت است و اگر دوستى و علاقه نباشد، زندگى جهنمى است سوزان و محيطى است سرد و بى روح.

گاهى گفتن كلمه «دوستت دارم»، شعله محبت را فروزان مى كند و به زندگي ها روح و نشاط مى بخشد. ابراز عشق و علاقه در محيط خانواده،ميان دو همسر، يا ميان پدر و مادر نسبت به فرزندانشان خانه را به بهشت تبديل مى كند. چه دوزخهاى سوزانى كه معلول كمبود محبت وعاطفه فرزندان از جانب والدين است و حسرت شنيدن «عزيزم، دلبندم،تو را دوست دارم و ...» سالها بر دل كودكان مى ماند و گرفتار عقده كمبودمحبت مى شوند.

پيامبر اكرم(ص) فرمود:

«قول الرجل للمراة انى احبك لا يذهب من قلبها ابدا»; (10)

اينكه مرد، به همسر خود بگويد: «تو را دوست دارم»، هرگز از دل همسر بيرون نمى رود!

شگفتا كه يك جمله كوتاه و ساده، ولى يك دنيا تاثير وعشق آفرينى! و چقدر بخيلند آنان كه از گفتن چنين واژه هاى محبت آورى نسبت به همسر و فرزندان و دوستان و بستگان خويش،مضايقه دارند و از عواقب و پيامدهاى نيكو و آثار سازنده آن غافلند.

ابراز دوستى و محبت، تنها به گفتن و لفظ نيست. گاهى احترام كردن، بوسيدن، نوازش كردن، هديه و سوغات خريدن و اين گونه حركات، نشانه عشق و دوستى است.

رسول خدا(ص) فرمود: «احبوا الصبيان و ارحموهم»; (11) كودكان رادوست بداريد و به آنان ترحم و شفقت نماييد. لطف و مهربانى به خردسالان، گواه عشق و محبت نسبت به آنهاست. و ترحم، خود نشانه محبت داشتن به فرزندان است. در روايات بسيارى به بوسيدن فرزند توصيه شده و براى هر بوسيدن اولاد، درجه اى در بهشت منظور گشته است «من قبل ولده كتب الله له حسنة ... .» (12) .

در روايت است: روزى حضرت رسول(ص)، دو فرزندش امام حسن و امام حسين(عليهماالسلام) را بوسيد. اقرع بن حابس كنارحضرت بود. گفت: من ده فرزند دارم، تاكنون هيچ كدام را نبوسيده ام!پيامبر خدا فرمود: من با تو چه كنم، كه خدا رحمت و عطوفت را از دلت كنده است. (13) در روايات متعددى هم به رعايت عدالت در بوسيدن وپرهيز از تبعيض در بوسيدن و ابراز محبت به فرزندان تاكيد شده است.

راستى، فرزندى كه از پدر و مادر محبت نديده و سخن گرم وعشق آفرين نشنيده است، آيا به اين نتيجه نمى رسد كه دوستش ندارند و در خانه جايى ندارد و كسى او را به حساب نمى آورد؟ و آيا اين«عقده»، بعدها براى او چه پسر باشد و چه دختر، مشكل به بارنمى آورد؟ كودكانى كه از خانه فرار مى كنند، پسران و دخترانى كه جذب برخوردهاى عاطفى دشمنان دوست نما مى شوند و به فساد مى گرايند، آيا جز معلول فقدان محبت و عاطفه در درون خانوادهاست؟ اگر فرزندان در محيط خانه از نظر عاطفى و محبت اشباع شوند،هرگز به دام شيادان كه با تور محبت به شكار جوانان و نوجوانان مى پردازند، نمى افتند.

بررسى پرونده برخى از بزهكاران و مجرمين يا فراريان از خانه يا اقدام كنندگان به خودكشى، نشان دهنده كمبود محبت آنان در خانه و ازسوى والدين است. در نامه دخترى كه پس از آلودهشدن و گرفتارى دردام شيادان و گرگهاى عفاف، اقدام به خودكشى كرده، چنين آمده است(در باره مادرش):

«او مادر من بود. براى تربيت من كه تنها فرزندش بودم رنج بسيار كشيد، ولى هرگز نخواست دوست من باشد ... روزى رسيد كه اين كمبود را شيطان ديگرى جبران كرد. من كه تشنه محبت بودم، دست پرمهر او را به گرمى فشردم و به رويش آغوش گشودم. يقين دارم كه دختران محبت ديده، هرگز دچار اين لغزش نمى شوند. كسى كه در خانه اش چشمه آب حيات دارد، به دنبال سراب نمى رود ... .» (14) .

نتيجه آنكه; حيات اجتماعى، شادابى و صفاى خود را مديون محبت و دوستى است. وقتى به كسى علاقه و محبت داريم، چه پدر ومادرمان باشد، چه برادر و خواهرمان، چه فرزندانمان، چه استادمان،چه شاگردمان، چه هر انسان ديگرى كه به دليل داشتن فضيلتى وبرخوردارى از عملكردى شايسته و تحسين برانگيز، محبوب ما شده ودر خانه دلمان جاى گرفته است، اين دوست داشتن و ارادت و عشق رابر زبان آوريم و در دل نگه نداريم.

ابراز دوستى و اظهار علاقه، خود ما را هم مورد علاقه و محبت ديگران قرار مى دهد. معاشرت گرم و محبت آميز با ديگران، هنرى است شايسته كه بايد كوشيد اين ادب اجتماعى را فرا گرفت و به كاربست.

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 10:4  توسط وحید   | 

عشق و محبت

 عشق و محبت تنها منحصر به عشق حيوانى جنسى و حيوانى نسلى نيست بلكه نوع ديگرى از عشق و جاذبه هست كه در جوى بالاتر قرار دارد و اساسا از محدوده ماده و ماديات بيرون است و از غريزه اى ماوراء بقاء نسل , سرچشمه مى گيرد و در حقيقت فصل مميز جهان انسان و جهان حيوان است و آن عشق معنوى و انسانى است , عشق ورزيدن به فضائل و خوبيها و شيفتگى سجاياى انسانى و جمال حقيقت .
عشق هائى كز پى رنگى بود
عشق نبود عاقبت ننگى بود
زانكه عشق مردگان پاينده نيست
چون كه مرده سوى ما آينده نيست
عشق زنده در روان و در بصر
هر دو مى باشد زغنچه تازه تر
عشق آن زنده گزين كو باقى است
وز شراب جانفزايت ساقى است
عشق آن بگزين كه جمله انبيا
يافتند از عشق او كار و كيا ( 1 )


و اين عشق است كه در آيات بسيارى از قرآن , با واژه ( محبت) و احيانا ( ود) يا ( مودت) از آن ياد شده است . اين آيات در چند قسمت قرار گرفته اند :
1 -
آياتى كه در وصف مؤمنان است و از دوستى و محبت عميق آنان نسبت به حضرت حق , يا نسبت به مؤمنان سخن گفته است : 
(
و الذين آمنوا اشد حبا لله) / 2 : 165 .
( آنان كه ايمان آورده اند در دوستى خدا سخت ترند) .
و الذين تبّوؤا الدار و الايمان من قبلهم يحبون من هاجر اليهم و لا يجدون فى صدورهم حاجة مما اوتوا و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة( 2 ) .
( و آنان كه پيش از مهاجران در خانه ( دار الهجرة , خانه مسلمانان ) و در ايمان ( خانه روحى و معنوى مسلمانان ) جايگزين شده , مهاجرانى را كه
به سوى ايشان مى آيند دوست دارند و در دل خودشان از آنچه به آنها داده شده است احساس ناراحتى نمى كنند و آنها را بر خويش مقدم مى دارند هر چند خود نيازمند بوده باشند .
2 -
آياتى كه از دوستى حضرت حق نسبت به مؤمنان سخن مى گويد :
ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين ( 1 ) .
( خدا دوست دارد توبه كنندگان و پاكيزگان را).
و الله يحب المحسنين ( 2 ) .
( خدا دوست دارد نيكوكاران را) .
ان الله يحب المتقين ( 3 ) .
( خدا دوست دارد خود نگه داران را) .
و الله يحب المطهرين ( 4 )
( خدا دوست دارد پاكيزگان را)
ان الله يحب المقسطين ( 5 )
( خدا دوست دارد عدالت كنندگان را) .
3- آياتى كه متضمن دوستي هاى دو طرفى ومحبت هاى متبادل است, دوستى حضرت حق نسبت به مؤمنين و دوستى مؤمنان نسبت به حضرت حق و دوستى مؤمنين يكديگر را :
قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم (6)
( بگو اگر دوست داريد خدا را , از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهانتان را برايتان ببخشايد) .
فسوف يأتى الله بقوم يحبهم و يحبونه ( 1 )
( خدا بياورد قومى را كه دوستشان دارد و آنها او را دوست دارند) .
محبت مؤمنان نسبت به يكديگر :
ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا ( 2 )
( آنان كه ايمان آورده اند و شايسته ها انجام داده اند خداوند بخشايش گر برايشان دوستى قرار مى دهد)
و جعل بينكم مودة و رحمة ( 3 )
( در ميان شما با همسرانتان دوستى قرار داد و مهر افكند) . و همين علاقه و محبت است كه ابراهيم براى ذريه اش خواست ( 4 ) , و پيغمبر خاتم نيز به دستور خداوند براى خويشانش طلب كرد ( 5 ) .
و آنچنان كه از روايات بر مى آيد , روح و جوهر دين غير از محبت چيزى نيست .

 بريد عجلى مى گويد :
(
در محضر امام باقر ( ع ) بودم , مسافرى از خراسان كه آن راه دور را پياده طى كرده بود به حضور امام شرفياب شد . پاهايش را كه از كفش درآورد شكافته شده و ترك برداشته بود . گفت به خدا سوگند من را نياورد از آنجا كه آمدم مگر دوستى شما اهل البيت . امام فرمود به خدا قسم اگر سنگى ما را دوست بدارد , خداوند آن را با ما محشور كند و قرين گرداند و هل الدين الا الحب

آيا دين  چيزى غير از دوستى است ؟( ( 1 )
مردى به امام صادق ( ع ) گفت :
ما فرزندانمان را به نام شما و پدرانتان اسم مى گذاريم , آيا اين كار , ما را سودى دارد ؟ حضرت فرمودند آرى به خدا قسم : و هل الدين الا الحب مگر دين چيزى غير از دوستى است ؟
سپس به آيه شريفه :
( ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله ) استشهاد فرمود (2).
اساسا علاقه و محبت است كه اطاعت آور است . عاشق را آن يارا نباشد كه از خواست معشوق سربپيچد . ما اين را خود با چشم مى بينيم كه جوانك عاشق در مقابل معشوقه و دلباخته اش از همه چيز مى گذرد و همه چيز را فداى او مى سازد .
اطاعت و پرستش حضرت حق به نسبت محبت و عشقى است كه انسان به حضرت حق دارد همچنانكه امام صادق ( ع ) فرمود :
تعصى الاله و انت تظهر حبه
هذا لعمرى فى الفعال بديع
لو كان حبك صادقا لاطعته
ان المحب لمن يحب مطيع
خدا را نافرمانى كنى و اظهار دوستى او كنى ؟ ! به جان خودم اين رفتارى شگفت است . اگر دوستيت راستين بود اطاعتش مى كردى زيرا كه دوستدار , مطيع كسى است كه او را دوست دارد .

 بهترین وسیله تهذیب نفس

1 - مثنوى معنوى .
2 -
سوره حشر , آيه 9 .
3 -
سوره بقره , آيه 222 .
4 -
سوره آل عمران , آيه 148 .
5 -
سوره توبه , آيات 4 و 7 .
6 -
سوره توبه , آيه 108 .
7 -
سوره حجرات , آيه 9 , و سوره ممتحنه , آيه 8 .
8 -
سوره آل عمران , آيه 31 .
9 -
سوره مائده , آيه 54 .
10 -
سوره مريم , آيه 96 .
11 -
سوره روم , آيه 21 .
12 -
سوره ابراهيم , آيه 37 .
13 -
سوره شورى , آيه 23 .
14 -
سفينة البحار , ج 1 , ص 201 , ماده ( حب) .
15 -
همان كتاب , ص 662 , ماده ( سما) .

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 9:11  توسط وحید   | 

داستانهایی در باب مهر و محبت

محبت پیامبر به فرزند

روزى رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله نشسته بود و يكى از فرزندانشان را روى زانوى خود نشانده و مى بوسيد و به او محبت مى كرد.
در اين هنگام مردى از اشراف جاهليت خدمت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله رسيد و به آن حضرت عرض كرد
:
من ده تا پسر دارم و تا حال هنوز هيچكدامشان را براى يك بار هم نبوسيده ام
.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله از اين سخن چنان عصبانى و ناراحت شدند كه صورت مباركشان برافروخته و قرمز گرديد، آنگاه فرمود............

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 23:32  توسط وحید   | 

مطلبی دیگر حول و حوش خانواده

نهضت خانواده

فلسفه ازدواج و ثمرات تشکیل خانواده : ((پاسخ دهی به میل محبت خواهی))

باید ازلفظ گذشت وباید به معنا و بلکه به حقیقت رسید. باید این مطلب که محبت تار و پود همه ما و همه مخلوقات است حسی شود و باید تشنگی خود را به محبت احساس کنیم. باید این دغدغه درونی و همگانی دغدغه ای روشن و اگاهانه گردد. باید دانست که تمام اضطرابها و دل نگرانیها معلول بریدن از نوعی محبت است. اری فهرست وار چنین باید گفت:

ای ادمیان مضطرب و سرگردان ای نیکوکاران و گنه کاران ای زنان و ای مردان ما با تمام وجود محبت را می خواهیم و دوست داریم مورد مهر و محبت قرار گیریم و چاره ای از ان نداریم.

نه تنها ان جوانکی که در گوشه ای با خیال یارخود بنشسته را باید خواهان محبت دانست بلکه حتی ان جلاد اسرائیلی نیز به دنبال محبت است.راستی راز این معما چیست؟

ایا از تاثیر بسزای خانواده در ایفای این میل و این درد جان سوز اگاهید؟

منبع: هر هفته با مهاد شماره 15

 

نياز به محبت
مسائل و احتياجات زندگى نبايد زن و شوهر را از توجه به نيازهاى يكديگر و شخصيت آنها غافل كند، زوجين بايد دقت كنند، حتى اگر دنبال زندگى شيرين هستند بايد در درجه اول همسر خود را سالم و با نشاط داشته باشند، اگر هزاران وسيله رفاهى فراهم شود اما دل خوش و نشاط نباشد زندگى شيرين نيست .
حتى اگر يكى از طرفين از روى كوته فكرى به فكر سعادت و رفاه خود بيش ‍ از طرف ديگر هم باشد باز بايد كارى كند كه نشاط و سلامتى روحى و جسمى همسر خود را به بهترين وجه فراهم كند، گرچه اساس اين تفكر كه همسر خود را فقط به خاطر بهره ورى و سودجوئى يكطرفه خواستن ، فكرى خام و ابلهانه است
.
در اين راستاست كه بايد به شدت مراقب باشند، تا حقيقت هستى و رگ حساس همسر خود كه همان روح و روحيات اوست نه تنها لطمه نخورد كه از نشاط و سلامتى بيشترى برخوردار شود
.
همه مى دانيم زندگى مشكلات دارد، موانع و سختيها در راه خواسته هاى به حق يا ناحق موجود است و مهمترين عامل موفقيت در مبارزه با مشكلات ، استقامت و همت و دلگرمى است ، روحيه شخص خود باخته و دلسرد و بى رمق در مقابل كوچكترين حوادث از كاهى كوهى مى سازد، تا چه رسد به كوه مشكلات ، اينجا چه بايد كرد؟ يك همسر شايسته مخصوصا بانوان چه بايد بكنند؟ آيا بايد صرف نظر از مشكلات شوهر و مسائل درونى و بيرونى او، به فكر توقعات خود اگر چه بجا هم هست ، باشند؟ و نه تنها موجب دلگرمى نشده كه روحيه او را خرابتر گردانند؟ هرگز
.
در اين موارد بيش از خواسته هاى خود سعى كنيد به فكر همسرتان باشيد، با محبت و ملاطفت و اظهار لطف و صفا و انجام نمودهائى از تواضع و خوش رفتارى ، روح او را آرامش داده و موجب شويد خانه محيط آرام بخشى براى او باشد و شما باعث تجديد قواى روحى و جسمى او باشيد - حالا كه بسيارى از مردم اجتماع بر خلاف دستورات دين و مكتب اهل بيت عليهم السلام و بر خلاف وجدان و عقل خود، گرگ صفتى پيش گرفته اند، و منتظرند با كوچكترين بهانه ، يكديگر را پاره كنند، و همچون گرگها بر سر منافع مادى به جان يكديگر افتاده اند، سعى كنيد كه محيط خانه براى وى جاى امنى باشد به دور از اين جنگ و گريز

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 22:31  توسط وحید   | 

پیام مدیر بلاگ

هاست  وبلاگ من توسط مخابراط فیلتر شده است.

 

 

 امیدوارم هاستی پیدا کنم تا بتوانم  فایل های این بلاگ را دوباره upload کنم.

از مشکل به وجود امده در بالا امدن عکسها و موزیک وبلاگ پوزش میطلبم

 انشاء الله مشکل را حل خواهم نمود 

البته این دومین هاست من است که فیلتر شده

 اگر بازدیدکنندگان محترم هاستی برای upload فایل و موزیک سراغ دارند برای رضای خدا در قسمت نظرات بگذارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 22:30  توسط وحید   | 

احادیث مرتبط

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 17:1  توسط وحید   | 

                                           

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 16:53  توسط وحید   |